تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
حال : اگر انحصار مفهومى در يك فرد موجب مىشد كه آن لفظ براى همين فرد وضع شود و معنا جزئى باشد ، نبايد نزاع مزبور صورت گيرد بلكه بايد جملگى مىگفتند : كه لفظ جلاله براى همان فرد وضع و علم شده و حال آنكه چنين نيست و عده‌اى آن را اسم جمع مىدانند . لذا : معلوم مىشود منحصر شدن كلى در يك فرد لطمه‌اى به كليّت آن نمىزند . خلاصه اينكه : نفس اختلاف مذكور ، دليل و مؤيدى بر كلام ما مىباشد ، لذا مىگوييم امكان دارد مشتق براى اعم وضع شده باشد اگرچه نسبت به اسم زمان ، مصداق منقضى عنه المبدا را نمىتوان تصور كرد . * پس مراد از « مع انّ الواجب موضوع للمفهوم العام » چيست ؟ اينست كه : مفهوم ( واجب الوجود ) براى يك عنوان كلى وضع شده است و لكن در خارج يك مصداق دارد و فرض وجود افراد ديگر محال و ممتنع است . اما كسى نسبت به مفهوم واجب الوجود ، احتمال نمىدهد كه اسم شخصى باشد بلكه همه مىگويند كه عنوانى است براى يك معناى كلى درحالىكه يك مصداق بيشتر ندارد . * آيا مؤيد و شاهد اخير جناب آخوند صحيح است ؟ خير ، بيان عجيبى است . * چرا ؟ زيرا : واجب داراى وضعى مستقل و وجود نيز داراى وضع مستقل ديگرى است كه از دو كلمهء مزبور كلمهء ( واجب الوجود ) استفاده مىشود . بنابراين ، كلمهء واجب الوجود ، داراى وضع نمىباشد و تأييد خوبى نيست . * * *
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 374 | الآخوند الخراساني / جميشد سميعى