حال :
اگر انحصار مفهومى در يك فرد موجب مىشد كه آن لفظ براى همين فرد وضع شود و معنا جزئى باشد ، نبايد نزاع مزبور صورت گيرد بلكه بايد جملگى مىگفتند : كه لفظ جلاله براى همان فرد وضع و علم شده و حال آنكه چنين نيست و عدهاى آن را اسم جمع مىدانند .
لذا : معلوم مىشود منحصر شدن كلى در يك فرد لطمهاى به كليّت آن نمىزند .
خلاصه اينكه :
نفس اختلاف مذكور ، دليل و مؤيدى بر كلام ما مىباشد ، لذا مىگوييم امكان دارد مشتق براى اعم وضع شده باشد اگرچه نسبت به اسم زمان ، مصداق منقضى عنه المبدا را نمىتوان تصور كرد .
* پس مراد از « مع انّ الواجب موضوع للمفهوم العام » چيست ؟
اينست كه : مفهوم ( واجب الوجود ) براى يك عنوان كلى وضع شده است و لكن در خارج يك مصداق دارد و فرض وجود افراد ديگر محال و ممتنع است .
اما كسى نسبت به مفهوم واجب الوجود ، احتمال نمىدهد كه اسم شخصى باشد بلكه همه مىگويند كه عنوانى است براى يك معناى كلى درحالىكه يك مصداق بيشتر ندارد .
* آيا مؤيد و شاهد اخير جناب آخوند صحيح است ؟
خير ، بيان عجيبى است .
* چرا ؟
زيرا : واجب داراى وضعى مستقل و وجود نيز داراى وضع مستقل ديگرى است كه از دو كلمهء مزبور كلمهء ( واجب الوجود ) استفاده مىشود .
بنابراين ، كلمهء واجب الوجود ، داراى وضع نمىباشد و تأييد خوبى نيست .
* * *
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 374
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٣٧٤