1 - عرض باشند ، يعنى مابازاء خارجى داشته باشند . مثل : سواد و بياض .
2 - يا عرضى باشند ، يعنى از امور اعتبارى ، مثل : ملكيت ، زوجيت و رقيت .
و لذا : زوج و زوجه ، حرّ و رقّ كه ذواتى هستند كه موصوف به زوجيّت ، حريّت و رقيّتاند ، اگرچه در اصطلاح ادبا مشتق نيستند ، و لكن در نزاع ميان ارباب اصول داخلاند .
* پس مراد از « هذا بخلاف ما كان مفهومه منتزعا عن مقام الذات و الذاتيات . . . » چيست ؟
اينست كه :
1 - كلماتى كه مفهومشان از تمام ذات انتزاع مىشود و در اصطلاح از آنها به ( منتزع از مقام ذات ) تعبير مىكنند ، مثل : انسان
2 - و كلماتى كه مفادّشان از جزء ذات انتزاع مىشود و در اصطلاح از آنها به ( منتزع از ذاتيات ) تعبير مىكنند ، مثل : ناطق .
حقيقت در ذواتى هستند كه اتّصافشان به امر منتزع منه باقى باشد .
در نتيجه :
اطلاق انسان بر ( ذات ) و يا حيوان برآن ، تا زمانى به نحو حقيقت صحيح است كه تلبّس ذات به انسان و حيوان باقى باشد . و لذا اطلاق نام انسان بر جنازهء انسان حقيقى نيست ، به عبارت ديگر :
عناوينى كه مفهومشان از ذات و ذاتيات انتزاع شده ، مثل : كلمه انسان و ناطق داخل بحث و جزء مشتق اصولى نيستند .
كسى توهم نكند كه كلمهء انسان و ناطق مثل : زوج ، مشتق اصولى است ، خير . چرا كه اينها از مقام ذات و ذاتيات انتزاع شدهاند .
بنابراين :
اگر انسانى مرد و پس از مدتى حالت خاك پيدا كرد ، كسى به آن خاك انسان نمىگويد ، و لذا انسان يعنى كسى كه بالفعل متلبّس به انسانيت است و يا ناطق يعنى كسى كه بالفعل متلبس به نطق است .
به عبارت ديگر :
مشتق اصولى و يا وصف عنوانى بايد از اوصافى باشد كه با زوال و انقضائش خود ذات زايل نشود بلكه در هر دو حال ، يعنى : اتصاف و انقضاء باقى باشد تا بتوانيم بگوييم : تا زمانى كه تلبس فعلى بود اطلاق مشتق حقيقى است .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٣٦٦