تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
يعنى : مستعمل به نفس لفظ ، معناى جديدى را مىفهماند و نه به سبب قرينه . * وجه تسميهء تعيينى و استعمالى چيست ؟ چون معناكننده دارد ، تعيينى ناميده مىشود . چون سابقه‌دار نيست و به نفس استعمال ، وضع بوجود آمده استعمالى ناميده مىشود . فى المثل : خدا به ما فرزندى مىدهد كه شما به عائلهء خود مىگوييد ، فرزندم حسن را به من بدهيد . در اينجا : به نفس اين حسن گفتن و استعمال حسن در آن فرزند مىفهماند كه نام او حسن است و حال آنكه قبل از آن مكنون ذهنى خود را ابراز نكرده بوديد . * چگونه مىشود فهميد كه شما بعنوان متكلم از فلان لفظ معناى جديدى را آن‌هم به نحو معناى حقيقى اراده كرده‌ايد ؟ از راه نصب قرينه . * پس با توجه به مطالبى كه گذشت و پاسخ مزبور چه تفاوتى ميان ما نحن فيه با مجاز وجود دارد ؟ اين فرق كه : در مجاز تا قرينه نباشد حكايت و دلالتى در كار نيست و لذا لفظ به كمك قرينه دال و حاكى از معنى است ، مثل : دلالت ( اسد ) بر ( رجل شجاع ) به كمك يرى . اما در ما نحن فيه : قرينه براى اصل ارادهء معنا نمىباشد و معنا از خود لفظ اراده و فهميده مىشود . و لذا قرينه براى آگاه كردن مخاطب از اين امر است ، براى اينكه بفهماند مرادش از فلان لفظ فلان معناست . * حاصل مطلب در « و كون استعمال اللفظ فيه كذلك . . . الخ » چيست ؟ پاسخ به يك اشكال است مبنى بر اينكه : چنين استعمالى يعنى استعمال حقيقى صحيح نمىباشد ، چرا كه اطلاقات و استعمالات از دو حال خارج نيستند . يا به نحو حقيقت است و يا به طريق مجاز ، و حال آنكه نحوهء مذكور هيچ ربطى به اين دو قسم ندارد . 1 - به نحو حقيقت نيست چرا كه به حسب فرض استعمال لفظ در اينجا در غير موضوع له است و حال آنكه استعمال حقيقى ، استعمال لفظ در موضوع له است . 2 - به نحو مجاز نيست ، چرا كه در مجاز قرينه بر ارادهء معناى مجازى مىآورند نه بر اصل دلالت ، و حال آنكه در اينجا مطلب به عكس است .