تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
داشتم ، از ياد نمىبرم ، مجلسى كه گاه نشستن در آن هشيار ، و هنگام برخاستن سرمست بوديم . * * * ما از دوستان و مصاحبت بزرگان برخوردار بوديم ، بزرگانى كه در اين سرزمينها و اين خيمه‌ها آرميده بودند . آيا نمىبينى كه چگونه خواب را ترك گفتيم ، و جز باقيماندهء خاشاك اينك بجاى نمانده ، ما هر دو سرگشته به هر سو مىخراميم ؟ خدايا ، چقدر بايدت سپاس گفت ؟ اين مجلسى بود كه همه آرزوهاى ما را در بر مىگرفت . آنگاه كه اين شوق و آرزومندى ، و اين اندوه عشق از دلم ربوده شود ، و يار از برم كناره بگيرد ، چنان است كه گلنار را با ابر اندوه پوشانده‌اند . * * * اين ياد ، رخسارى چنان فرخنده دارد كه هر بدبختى را از بين مىبرد . و در طراوت ، همچون شاخسار شاداب و خرم است . گفتارش آتش هوى را فرو مىنشاند ، و همانند آهوان كه در مواجهه با بيشهء شيران در اضطراب ورم به سر مىبرند مرا به تشويش مىآورد . * * * هلال آسمان از پرتو سيماى او ناپديد مىشود ، و از قامت او ، قامت شاخساران شرم مىكند و رنج مىبرد . و شگفتا كه ماه و درختان كشيده قامت ، از ديدن او ، چنانند كه ماه سر در غروب مىكشد و دگرى متوارى مىگردد .