و چهره اى كه عرق شرم از آن مىريخت ، و لبخندى كه از سپيد دندانش نمايان مىشد ، اقحوانى را مىمانست كه چهره بر افروزد ، همه تيرگيها را مىزدود .
* * *
ما ، درمان درد و سوكهاى خود را خورديم ، و نسيم هوا را با نسيم مهر درآميختيم ، و بر دو سرچشمه نور فرود آمديم ، شب از ما روى برتافت ، و سپيدهء صبح پيش ما پرتو افشاند .
* * *
ما بر آن زيبا رخ حجازى دل بستيم ، و اسرار نهان دل ، پيش وى فاش ساختيم ، او نيز جام صراحى را ، با باده گلگون تقديم داشت ، تو گوئى كه با آتش رويارو گشتهايم .
* * *
با جام مجوسى آبيارى شديم ، آنگونه كه با تبر سرخ مصرى سيراب شوند ، بادهء كهن رمانى و نورانى و ارغوانى به كف گرفتيم ، باده اى كه همهء جانها بسوى آن اظهار شوق و نياز مىكنند .
* * *
برخيز كه خروس بانگ مىزند ، و برخوردن آن باده فرياد بر مىآورد .
و آنگاه كه ساقى عشق ، بادهء مهر را فرو مىريزد ، گوئيا زيبارويى پرده از رخ بركشيده ، و در تاريكى شب بوسهء آتشين بر مىدارد .
* * *
وزش باد صبا ، اندام او را به اهتزاز آورده و مرا غارت كرده است ، و پيوسته ديدهء من بر ديدار او دوخته است . من هرگز آن مجلسى را كه در پيشگاه او
الغدير ( فارسي ) — صفحة 85
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٥