اى آن كسانى كه با دورى خود ، كبد مرا رنجور داشتيد ، آيا وقت آن نرسيده است كه اين رشتهء بريده را پيوند بدهيد ؟ ! اى آنان كه با ديگران پيوستيد و مطلقا با ما بيوفايى ورزيديد . چگونه مىتواند خود را قانع كند كسى كه من ، زندگانى خود را به عشق او بسر آوردم ، و او از من روى برتافت ؟ شگفتا از كسى كه عمرى در مهر دوستى بسر آورد ، و اميدهايش در وصل دلدار به نوميدى انجاميد .
اين در كدام آيين است كه خون عاشقان را بريزند ، و از پس كشتن ، ديه اى بر قاتلان تعلق نگيرد ؟
اى شگفتا از مردانى كه صاحب نيزههاى براق بودند ، آيا ستمهايى كه با مردم كردهاند ، بس نيست ؟
چه كسى انصاف مرا مىدهد ، دربارهء كسى كه هرگز دلم از او فارغ نبوده است و هيچ كارى نتوانسته مرا از او باز دارد ؟
همواره تورهاى دام من ، در مرتع و چراگاه وجودش گسترده بوده است ، چرا كه شكار محبت هنر من است ، و مرا در اين هنر توانائيها است .
سرانجام نداگرى بر من بانگ زد ، كه از مركب آرزو فرود آى . آن غزالى را كه شيفته اش بودى ، صيد كردهاند .
من از اين گفته ، سرگشته و حيران شدم ، و عقل از جانم گريخت ، و زمين و همهء راههاى آن بر من تنگ آمد .
من اظهار داشتم : ترا به خدا سوگند مىدهم كه بگوى چه كسى او را شكار كرده ؟ و آنها را از اين مسير باز گردان .
در پاسخ اظهار داشت : تو چگونه مىتوانى آنان را ببينى ؟ چرا كه آنان از عرصهء روزگار رحلت كرده و گذشته و گذاشتهاند ، و از اين پس اشتران راه او را نيكو يافتهاند .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٦٠