اعتنا نبودند .
« معاويه » ، خودش ماهيت اين گواهان و گواهيها را به خوبى مىدانست .
و با وجود اينهمه ، خون مردم را مباح شمرد و اين گفتارها را سپرى در برابر طعنهء منتقدان قرار داد . و براستى كه انسان ، خودش بهتر از هر كس به چگونگى اعمالش آگاهى دارد ، و لو اينكه عذرها برانگيزد و بهانهها جويد .
و يا همچون اين سخن « معاويه » كه گفته بود : « من در برابر اين گزارشهايى كه زياد به من نوشته و شدت عمل را در برابر اين گروه لازم ديده ، چه مىتوانستم بكنم ؟ چرا كه اين گزارشها حاكى بود كه مىخواهند چنان تفرقه اى در قلمرو من بيفكنند كه ديگر هيچ چيز قادر به جبران آن نمىتواند باشد » ( 1 )
و همچنين « معاويه » گفته بود : « پسر سميه مرا به اين كار واداشته است » ( 2 ) خداوند دروغگو و لافزن را لعنت كند . آيا او عامل « زياد » بود يا « زياد » عامل و كارگزار او ؟ تا كه با اشارهء يك مامور ، به چنين جناياتى دست بزند . و آيا جامعهء دينى اجازه مىدهد كه خون پاكان و نيكان به گفتهء يك فاسق فرومايه ريخته شود ؟
در حالى كه خدا مىفرمايد : « كسانى كه ايمان آوردهايد ، هرگاه فاسقى خبرى آورد ، نخست تحقيق كنيد ، مباد كه از روى جهالت با مردمى روبرو شويد ، و سپس بر كردهء خويشتن پشيمان گرديد » ( 3 ) .
اما « معاويه » ، پس از آنكه « زياد » را به هوادارى « ابو سفيان » در آورد ، او را واداشت كه هرگز از رضاى خاطر و هواى دل او عدول نكند تا بتواند آتش دل و كينهء باطن خود را فرو نشاند ، و لو اينكه فرسنگها از خطاب آيهء شريفه بدور افتد و فاصله بگيرد .
هامش
( 1 ) استيعاب 1 : 134 اسد الغابه 1 : 386 .
( 2 ) اغانى 16 : 11 ، تاريخ طبرى 6 : 156 ، كامل ابن اثير 4 : 209 .
( 3 ) حجرات : 6 .