مگر اينكه او را گرفته و پيش « زياد » مىآوردند و بازجوئى مىكردند و در مورد « عبد اللَّه » مىپرسيدند ، تا اينكه « عبد اللَّه » خارج شد و مدتى در ميان قبيلهء « بحتر » پنهان گرديد . « عبد اللَّه » به « عدى » پيام فرستاد كه هرگاه دوست دارى من بيايم و با تو پيمان ببندم . « عدى » در پاسخ گفت : « به خدا هرگاه تو زير پاهاى من بودى هرگز قدم از روى تو بر نمىداشتم و از تو نمىگذشتم » . زياد ، عدى را خواست و به او گفت : « من ترا آزاد كردم به شرطى كه او را به كوفه ببرى و در ميان كوههاى « طى » اقامت كنيد . او موافقت كرد ، آنگاه برگشت و به « عبد اللَّه بن خليفه » پيغام داد : « خارج شو كه هرگاه ببينم خشم او فرو نشسته است ، با او صحبت مىكنم تا از تو دست بردار شود ، انشاء اللَّه » . سپس به طرف دو كوه « طى » بيرون آمد و پيش از مرگ « زياد » در آنجا وفات كرد .
گواهى دروغ بر عليه « حجر »
زياد ، دوازده نفر از اصحاب حجر بن عدى را در زندان جمع كرد . و نيز رؤساى محلهها را احضار كرد كه عبارت بودند از : « عمرو بن حريث » رئيس محله « اهل المدينه » ، « خالد بن عرفطة » رئيس محلهء « تميم » و « همدان » ، « قيس بن وليد » رئيس محله « ربيعه » و « كنده » ، و « ابو بردة بن ابى موسى » رئيس محلهء « مذحج » و « اسد » ، اينها همگى شهادت دادند كه « حجر » گروهها را دور خود جمع كرده و شتم خليفه را آشكار كرده و به جنگ « امير المؤمنين » برخاسته و بر آن است كه اين مقامات جز در صلاحيت « خاندان ابو طالب » نيست و مطالبى در معذور بودن « ابو تراب » و لزوم مهربانى بر او و دورى از دشمنان آن حضرت بيان داشته است . و چنان وانمود كردند كه اين اشخاص همگى حامل رأى و پيام همهء طوايفى هستند كه رياست آنها را بر عهده دارند .
« زياد » در گواهى شاهدان نظر كرد و گفت : « گمان نمىكنم كه اين گواهى قطعى باشد و دوست دارم كه شاهدان بيش از چهار نفر باشند » . از اين رو