همان خواهم گفت كه از من شنيدى » . گفت : يا او را لعنت بفرست ، يا گردنت را مىزنم . گفت : پيش از آن گردنم را بزن كه من سعادتمند مىشوم و تو به شقاوت مىرسى . گفت : او را از اينجا برانيد و با آهن و زنجير بارش كنيد و بزندان بيفكنيد ، سپس همانند « حجر » و يارانش كشته شد .
« امينى » مىگويد : اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مىشود كه جز به خدا و دين رسالت معتقد نيست و امام بر حق را مهر مىورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى شود ندارد ، عقوبتى كه به اشارهء « فرزند جگر خواره » بدست « پسر سميه » انجام گرفت . گناه او فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و در سنّت با سندهاى پى در پى تأكيد شده خضوع مىكرد . آيا خوددارى از لعن كسى كه خدا امر كرده از او پيروى كنند و خدا او را تطهير و تقديس نموده ، موجب حبس و قتل است ؟ من نمىدانم .
« آن زنازاده » و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است ، مىدانند و اين همه بخاطر كينهء سخت اينان بر « صاحب ولايت كبرى » بوده است كه وادارشان كرد خون هر كسى را كه روى به خدا آورده و نكوكارى پيشه كرده است بريزند . سرانجام كارها بسوى خدا است .
قبيصة بن ضبيعه
« زياد » ، رئيس شرطهء خود « شدّاد بن هيثم » را مأمور كرد كه « قبيصه پسر ضبيعه پسر حرمله عبسى » را دستگير نمايد . او « قبيصه » را از قبيله اش خواست . او نيز شمشيرش را در دست گرفت . « ربعى بن حراش بن جحش عبسى » و مردانى از قبيله اش پيش او آمدند تا با فرستادهء « زياد » بجنگند . اما فرستادهء « زياد » گفت : تو اى « قبيصه » ، خون و مالت در امان دادند ، چرا مىجنگى ؟ اصحابش به او گفتند : حال كه امان دادند ، چرا مىجنگى و ما را هم به جنگيدن وادار مىكنى ؟ گفت : واى بر شما ، اين « پسر آن زنازاده »