تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
و نزديك برابر بودند ، در آن روز دست « على عليه السّلام » باز بود و « عمرو » مانند سايه كه از صاحب سايه پيروى مىكند در برابر « على عليه السّلام » فرمانبردار بود . و « معاويه » در آن روز يكى از افراد امت بود و قدرتى نداشت و هيچ حكمى از احكام شريعت متوجه او نمىشد . لكن كينه توزى او از « على عليه السّلام » و دوستان حضرتش ، او را وادار كرد كه در منجلاب و ورطهء هلاك سرنگون گردد و خداوند انتقام آنها را سرانجام خواهد گرفت .

صيفى بن فسيل

« زياد » در دستگيرى ياران « حجر » خيلى كوشش بخرج داد . آنها فرار مىكردند و او هم هر چه مىتوانست آنها را دستگير مىكرد . « قيس بن عباد شيبانى » نزد « زياد » آمده گفت : يكى از مردان ، بنام « صيفى بن فسيل » از بزرگترين ياران « حجر » است كه خيلى طرفدار اوست . فرستاد تا او را آوردند . « زياد » به او گفت : اى دشمن خدا ، عقيده ات درباره « ابو تراب » چيست ؟ او گفت « ابو تراب » را نمىشناسم . گفت او را من بشناسانم . آيا « على بن ابيطالب عليه السّلام » را نمىشناسى ؟ گفت بلى . پس گفت : او همان « ابو تراب » است . گفت : نه چنين نيست ، او پدر « حسن و حسين » عليهما السّلام است . رئيس شرطه گفت : « آيا امير او را ابو تراب مىخواند و تو تكذيب مىكنى و مىگويى نه ؟ امير ، چيزى را تكذيب بكند ، من تكذيب مىكنم و همچنان كه او چيزى را باطل بداند من باطل مىشمارم . « زياد » به او گفت : « اين خود گناه بزرگى است كه مرتكب مىشوى ، عصاى مرا بياوريد » . عصا را آوردند . پس گفت : عقيدهء تو درباره « على » چيست ؟ گفت : « بهترين سخنى كه دربارهء بنده اى از بندگان خدا بگويند ، من دربارهء على امير المؤمنين مىگويم » . گفت آن قدر او را از پشت گردن بزنيد ، تا نقش زمين شود . چندان او را زدند كه نقش زمين شد . سپس گفت : از او دست برداريد . و خطاب به او گفت : اى مرد ، درباره على چه مىگوئى ؟ گفت : « به خدا كه هرگاه با تيغ و دشنه بدنم را قطعه قطعه كنى ،