تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
كرده و اينهمه جنايت از چنين كسى - از روسپى زادگان و بىپدران معروف - هيچ بعيد نيست . او دست پروردهء سميهء تبهكار بود ، و از كوزه همان برون تراود كه در اوست ، و خار هرگز انگور برنمىدهد و براستى كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله دربارهء دو سبط بزرگوار و پدر و مادر آنها عليهم السّلام زيبا فرموده است كه : « ايشان را جز اشخاص با سعادت و پاكزاد دوست نمىدارد . و هم آنها را جز افرادى كه از تبار پست باشند ، دشمن نمىدارد » و پيشينيان اولادشان را به دوستى و محبت على عليه السّلام مىآزمودند و هر كس او را دوست نداشت ، معلوم مىشد كه رشد ، نيافته است . پس عجب نيست از اين حرامزاده و نامهء درد آورى كه به امام سبط حسن زكى عليه السّلام نوشت و دربارهء مردى از شيعيانش شفاعت كرد . « ابن عساكر » مىنويسد : « سعد بن سرح مولاى حبيب بن عبد شمس ، از شيعيان على ابن ابيطالب عليه السّلام بود . هنگامى كه زياد به كوفه آمد ، زياد او را ترسانيد و او را به حضور خود خواست . پس نزد حسن بن على عليه السّلام آمد ، زياد بر برادر و زن و فرزندانش حمله كرد و همه را زندان انداخت و مال و خواستهء او را گرفت . آنگاه حسن عليه السّلام به زياد نوشت : « از حسن بن على به زياد : تو مردى از مسلمانان را مبتلا كرده اى كه خير او از خير مسلمين و شر او از شر مسلمين جدا نيست و خانه اش را ويران و مالش را مصادره و خانواده اش را زندانى كرده اى . اين نامهء من كه بر تو رسد ، خانه اش را بساز و آبادى كن . و مال و عيالش را باز گردان چرا كه من به او پناه داده‌ام و از او پيش تو شفاعت مىكنم » . زياد در پاسخ چنين نوشت : « از زياد بن سفيان به حسن بن فاطمه . اما بعد نامهء تو كه در آن خود را برتر شمرده اى ، در حالى كه تقاضائى داشتى ، رسيد . من سلطانم و تو يك فرد عادى يك فاسقى را به من سفارش كرده اى كه از فرط پستى و حقارت قابل ذكر نيست و بدتر از آن اين است كه اين شخص ترا و پدرت را دوست دارد . و من آگاهم كه او را با سوء