مطلع كرد و قريب يك ماه بار نجورى تمام كه در اثر درد شلاق ديد ، زندگى كرد تا آنكه وفات نمود در حالى كه آثار شلاق بر پشت او نمايان بود . و كتاب احياء پس از آن با تعظيم و احترام روبرو شد » .
در عبارت « يافعى » از زبان « ابو الحسن » آمده است : « من از آن پس بيست و پنج شب به حال رنجورى و درد بسر بردم ، پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم و ايشان دست مبارك خود را بر من كشيد و من بهبود يافتم . از آن پس هر وقت احيا را مطالعه مىكردم ، فهميدم و درك من با درك نخستين متفاوت بود » .
« سبكى » اين روايت را در « طبقات » خود ذكر كرده 4 : 132 و گفته است :
« اين روايت كه جماعتى از مشايخ بزرگوار ما ، آن را از شيخ عارف بزرگوار ولى اللَّه ياقوت شاذلى و او از استاد خود شيخ بزرگوار ولى اللَّه ابو الحسن شاذلى قدس اللَّه تعالى اسرار هم نقل كردهاند » ( 1 ) .
اين روايت را همچنين « احمد طاش كبرى زاده » در « مفتاح السعاده » 2 : 209 و « يافعى » در « مرآت الجنان » 3 : 332 آوردهاند .
« سبكى » در « طبقات » خود 4 : 113 گفته است : « در روزگار ما شخصى بود كه از غزالى بدش مىآمد و او را بد مىگفت و در سرزمينهاى مصرى از او عيبجوئى مىكرد . يك شب پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله را در حالى كه ابو بكر و عمر رضى اللَّه عنهما در كنار او بودند و غزالى نيز نزد آنها نشسته بود ، بخواب ديد كه غزالى مىگفت : يا رسول اللَّه ! اين مرد دربارهء من بدگوئى مىكند . پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : شلاق بياوريد و دستور داد كه بخاطر بدگويى از غزالى او را حد بزنند .
هنگامى كه اين مرد از خواب برخاست ، آثار شلاق را بر پشت خودش ديد و پيوسته گريه مىكرد و اين موضوع را براى مردم نقل مىكرد . و خواب ابو الحسن ابن
هامش
( 1 ) از سبكى چنين نقل كرده ، لكن طبقات چاپ شدهء او در بعضى الفاظ با اين نقل مخالف است .