تا او را خفه بكنم ، چرا كه به عقيدهء او قرآن مخلوق است » .
( نويسنده گويد : ) چقدر بالطافت و ريزه كارى بر باطل دعوت مىكند .
خدا به آن جنى بركت بدهد كه علمش به اين درجه رسيده كه او عدم خلق قرآن را پذيرفته است . ما خدا را بر بطلان آن عقيدهء سخيف سپاس مىگوئيم . تا امروز كسى پيدا نشده كه به اين عقيده تمايل كند و آن را بپذيرد .
32 . سر « احمد خزاعى » سخن مىگويد
« خطيب » و « ابن جوزى » به اسنادشان از « ابراهيم بن اسمعيل بن خلف روايت كردهاند كه وى گفته است : « احمد بن نصر خلى ، هنگامى كه به قتل رسيد ، و بدارش آويختند ، به من گفتند كه سرش قرآن ميخواند . من رفتم و نزديك شدم . مامورين و سواران در اطراف وى از او پاسدارى مىكردند .
وقتى كه كاملا خيره شدم ، ديدم سر احمد اين آيه را مىخواند : * ( الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ ) * : الم آيا مردم گمان دارند كه همين كه بگويند ما ايمان آوردهايم رها ميشوند و آزموده نمىشوند ؟ آنگاه موى بر اندامم راست شد » .
از « احمد بن كامل قاضى » و او از پدرش روايت شده : « پس از آنكه احمد را بردار زدند و سر او را بر پل آويختند ، كسانى مأمور نگهبانى آن بودند . و نگهبان او روايت كرده كه شبها او را ديده است كه سرش به سوى قبله متوجه مىشود و با زبان روانى سورهء يس را مىخواند . نگهبانى كه اين اظهار را كرده بود ، بازخواست گرديد و او از ترس فرار كرد » .
« خلف بن سالم » روايت مىكند : « احمد بن نصر كه كشته شد ، و به او گفته شد : آيا شنيده اى كه مردم دربارهء او چه مىگويند ؟ پرسيدم : چه مىگويند ؟
گفت : مىگويند كه سر احمد بن نصر قرآن ميخواند . او گفت : سر يحيى بن