متوفى 207 نقل كرده كه گفته است : « سوار كشتى بودم كه ناگاه كشتى شكست .
من و زنى بر روى تخته اى افتاديم كه از تختههاى كشتى جدا شده بود و هفت روز روى آن تخته مانديم . آن زن گفت من تشنهام . من از خداى تعالى خواستم كه ما را سيراب كند . ناگاه از آسمان زنجيرى ظاهر شد كه كوزه اى پر آب بر انتهاى آن آويزان بود . آب را كه خورديم ، من سر برداشتم ، تا آن زنجير را تماشا كنم .
ناگاه ديدم مردى در هوا چهار زانو نشسته است . پرسيدم : شما چه كسى هستيد ؟
گفت : از انس هستم . پرسيدم : چه چيزى شما را به اين مقام رسانيد ؟ گفت :
خواسته خداى عزوجل را بر خواهش نفس خود ترجيح دادم . بدان جهت مرا اين گونه كه مىبينى نشانيد » .
( نويسنده گويد : ) هرگاه جاى تعجب باشد ، در اينجاست كه چگونه اين دسته مردم اين كرامتها را مىپذيرند ، لكن حديث بساط « مولانا امير مؤمنان » عليه السّلام بر ايشان گران مىآيد .
31 . جن با « خزاعى » سخن مىگويد
« ابن جوزى » در « صفة الصفوة » 2 : 205 از « احمد بن نصر خزاعى » ( 1 ) كه يكى از پيشوايان مشهور سنت بود و به سال 231 در گذشته است ، نقل كرده كه گفته : « ديوانه اى را ديدم كه افتاده ، من در گوش او چيزى خواندم . از گوش او يك جنى با من سخن گفت و اظهار داشت : اى ابو عبد اللَّه ، ترا به خدا مرا رها كن
هامش
( 1 ) در خلافت « واثق باللَّه » ، به مناسبت اينكه از اعتقاد به خلق قرآن و نفى تشبيه خوددارى كرده بود ، به قتل رسيد . بر گوش او ، نامه اى آويختند كه مضمون آن ، اين بود :
« بسم اللَّه الرحمن الرحيم . اين سر احمد بن نصر بن مالك است ، كه امام هارون واثق باللَّه امير المؤمنين او را دعوت كرد ، كه خلق قرآن و نفى تشبيه را گواهى دهد ، و او نپذيرفت ، و خدا به جهنمش فرستاد . »