تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
سپس گفته است : « اين روايتى است كه طبرانى و ابو نعيم و ابن منده نقل كرده‌اند و اين را ابن ابى الدنيا از انس روايت كرده و در ص 105 از ابن عبد البرّ و از ابن سيد الناس و ابن الاثير و ذهبى و ابن جوزى و ابن ابى الدنيا نقل شده است » . « امينى » مىنويسد : چه نيكو بنيادى بر اساس مبادى و اصولى گذاشته‌اند ، كه اين كردهء آن را بر عهده گرفته و به ساختن و بدعت يافته‌ها نيز قناعت نكرده‌اند ، بلكه بر اساس اين سخنان سست ، امثال اين روايات را آورده‌اند و بر پژوهندهء محقق لازم است كه در اينجا به خوبى بررسى كند . اما اينها را ما بر خرد خواننده واگذار مىكنيم . جاى آن دارد كه از آورندهء اين مطالب مسخره بپرسيم : آيا روزى كه « ابن خارجه » مرد ، قيامت بر پا شده بود ، كه خدا در آن مردگان را به تكلم وادارد ، يا اين جوابى است كه از سؤال برزخ شنيده‌اند و يا اينكه عقيدهء اماميه » در مسأله « رجعت » تحقّق پيدا كرده و « ابن خارجه » بازگشته است ؟ اين بازگشت ، در نظر حسابگران كه مىخواهند حقايق را بررسى كنند ، چيزى جز سخنان بىارج و بىاساس نيست . آيا « ابن خارجه » از اينكه در ايام خلافت خلفا به هلاكت نرسيده ، متأثر بوده است و آيا اين حسرت پس از مرگ در دل او باقى مانده كه پس از مرگ آنها را درك كند ؟ گويا اين كرامتى بوده كه خداوند به او بخشيده ، كه پس از مرگ داشته باشد ؟ يا اينكه خداوند براى اقامه حجت خود بر مردم ، او را پس از مرگ به تكلم آورده است و در كتاب اول او را مقامى داده است كه بر پيغمبر و رسول امين خود آن را نداده است و اين ابلاغ را بر « ابن خارجه » اختصاص داده و او را آن پايگاه بخشيده كه بر صاحب رسالت و خاتميت آن را نبخشيده است ؟ اما اينكه چرا در اين ميان اسم خليفه چهارم را انداخته و او را در شمار خلفاى بر حق نياورده است و درباره او عبارت : « در كتاب اول آمده و براستى كه راست گفته است » را ذكر نكرده ، در حالى كه اين جان پيامبر بزرگوار - كه او را در كتاب دوم ياد كرده و به آيهء تطهير اختصاص داده