تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
تو است . زياد به دنبال او فرستاد تا بيامد . به او گفت : اى دشمن خدا ! دربارهء ابو تراب چه مىگوئى ؟ جوابداد : من ابو تراب را نمىشناسم . گفت : چطور نمىشناسى ! گفت : نمىشناسم . پرسيد : على بن ابيطالب را نمىشناسى ؟ گفت : آرى . گفت : همو ابو تراب است . صيفى بن فسيل گفت : نه ، هرگز . او ابو الحسن و الحسين عليهم السلام است . زياد گفت : يا او را لعنت كن يا گردنت را مىزنم . گفت : بنابراين ، پيش از چنين كارى ، مرا خواهى كشت ، و اگر مرا بكشى من خشنودى خدا را يافته‌ام و تو خود را بدبخت و رو سياه كرده اى . آنگاه دستور داد او را گردن بزنند . و بعد دستور داد او را با غل و زنجير ببندند يا به زندان بيندازند . بعدها كشته شد . ( 1 ) با حجر و يارانش بسال 51 هجرى كشته شد و ماجراى آن به تفصيل خواهد آمد انشاء اللَّه . 9 - بسر بن ارطاة - از سرداران معاويه - در بصره از سر منبر على را دشنام داد و افزود : شما را به خدا قسم هر كه مىداند حرفم درست است مرا تأييد و تصديق كند و اگر نادرست مىگويم مرا تكذيب نمايد . ابو بكرة گفت : خدايا ! ما ترا دروغگو مىدانيم و حرفت را نادرست . دستور داد او را خفه كردند . ( 2 ) 10 - معاويه ، كثير بن شهاب را به فرماندارى رى گماشت و او از سر منبر رى بسيار به على دشنام مىداد ، و در مقام فرماندارى رى بماند تا زياد به استاندارى كوفه رسيد و او را در آن مقام ابقا كرد . ( 3 ) 11 - مغيرة بن شعبه چون به استاندارى كوفه رسيد به منبر رفته نطق مىكرد و به على ( ع ) بد مىگفت و او و شيعه اش را لعنت مىفرستاد . و اين روايت به صحت پيوسته كه مغيره از فراز منبر كوفه بارها و بيشمار او را لعنت كرده است و مىگفته : پيامبر خدا ( ص ) از روى علاقه و دوستى دخترش را به على نداده ، بلكه به اين وسيله
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 6 / 149 + اغانى 16 / 7 + كامل ، ابن اثير 3 / 204 + تاريخ ابن - عساكر 6 / 459 . ( 2 ) تاريخ طبرى 6 / 96 . ( 3 ) كامل ، ابن اثير 3 / 179 .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 99 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)