و افزود : اين شيون به شيونى كه بر قتل عثمان بن عفان برآورده شد . آنگاه به منبر رفته خبر كشته شدن او را به مردم اعلام كرد ( 1 ) در « مثالب » ابى عبيده اين افزوده هم هست كه « سپس به مزار شريف پيامبر ( ص ) اشاره كرده گفت : محمد ! اين نبرد به جبران نبرد » بدر « ! جمعى از انصار حرف او را تقبيح كرده اعتراض نمودند . »
ابو رافع بردهء ابو احيحه سعيد بن عاص بن اميه بود . پس از مرگ سعيد بن عاص فرزندانش سهمى را كه در ابو رافع داشتند آزاد كردند جز خالد بن سعيد كه سهم خود را به پيامبر ( ص ) بخشيد و حضرتش او را آزاد ساخت و به همين جهت افتخار مىكرد كه من آزاد شدهء پيامبر خدايم . وقتى عمرو بن سعيد بن عاص فرماندار مدينه شد در حكومت معاويه ، به دنبال « بهى » پسر ابو رافع فرستاد و از او پرسيد :
تو آزاد شدهء كه هستى ؟ گفت : آزاد شدهء پيامبر خدا ( ص ) . او را صد شلاق زد و آزادش كرد . دوباره او را خواسته پرسيد : آزاد شدهء كه هستى ؟ گفت آزاد شدهء پيامبر خدا ( ص ) باز او را صد تازيانه زد . و اين كار را تكرار كرد تا پانصد تازيانه بر او زده شد . « بهى » چون احساس كرد دارد مىميرد ناچار در جوابش گفت : من آزاد شدهء شما هستم . ( 2 )
14 - حاكم نيشابورى از طريق طاوس اين روايت را ثبت كرده است : حجر بن قيس مدرى از خدمتگذاران خاص امير المؤمنين على بن ابيطالب - رضى اللَّه عنه - بود . روزى على به او گفت : حجر ! روزى ترا برپا نگهداشته دستور خواهند داد كه به من لعنت بفرستى ، مرا لعنت بفرست ، اما از من تبرى مجو و بيزارى منما . ( 3 )
طاوس مىگويد : خودم شاهد بودم كه حجر مدرى را احمد بن ابراهيم خليفهء بنى اميه در مسجد بر پا نگهداشت و مأمور گذاشت تا به على لعنت فرستد يا كشته شود . حجر گفت : امير احمد بن ابراهيم به من دستور داد على را لعنت فرستم به
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 6 / 268 + كامل ، ابن اثير 4 / 39 .
( 2 ) كامل المبرد 2 / 75 + اصابه 4 / 68 .
( 3 ) اين سخن از امير المؤمنين به صحت پيوسته كه « شما وادار خواهيد شد به من دشنام بدهيد .
دشنام دهيد ، اما اگر پيشنهاد شد كه از من تبرى و بيزارى بجوئيد بيزارى نجوئيد زيرا من بر عقيده و رويهء اسلام هستم « مستدرك حاكم 2 / 358 .