امويان پرروئى كه شهوترانى آب رويشان را
بريخته و شرمشان بزدوده از چه خجالت بكشند !
2 - پس از درگذشت حسن بن على - عليهما السلام - معاويه در راه حج به مدينه وارد شد . خواست از فراز منبر رسول خدا ( ص ) على را لعنت كند . به او تذكر دادند كه سعد بن ابى وقاص در اينجا حضور دارد و فكر نمىكنم راضى به اين كار شود . بنابر اين كسى را نزد او فرستاده نظرش را بخواه . معاويه همين كار را كرد . سعد گفت : اگر چنين كنى از مسجد بيرون رفته و ديگر به آن باز نخواهم گشت .
در نتيجه ، معاويه از لعنت كردن دست كشيد تا سعد بمرد . وقتى او بمرد ، معاويه بر سر منبر على را لعنت كرد و به استانداران و مأمورانش دستور داد او را از فراز منبر لعنت فرستند . و اين كار را كردند . ام سلمه - همسر پيامبر ( ص ) - به معاويه نوشت :
شما از بالاى منبر خدا و پيامبرش را لعنت مىكنيد ، زيرا على بن ابيطالب و دوستدارانش را لعنت مىكنيد و من شهادت مىدهم به اين كه خدا و پيامبرش او را دوست داشتهاند . اما معاويه به سخن او اعتنائى نكرد . ( 1 )
3 - معاويه به عقيل بن ابيطالب گفت : على حق برادرى تو را ادا نكرد و من حق خويشاوندى ترا رعايت كردم . از تو بهيچوجه خشنود نخواهم گشت مگر اين كه بالاى منبر ، على را لعنت كنى . گفت : اين كار را خواهم كرد . و به منبر رفته پس از سپاس و ثناى خدا و درود بر پيامبر ( ص ) گفت : مردم ! معاوية بن ابى سفيان به من دستور داد على بن ابيطالب را لعنت كنم ، به همين جهت او را لعنت كنيد ، لعنت خدا و فرشتگان و همهء مردم بر او باد . و از منبر پائين آمد . معاويه به او گفت تو مشخص نكردى كداميك از آن دو را لعنت فرستادى . گفت : به خدا حاضر نيستم يك كلمه كم يا زياد كنم ، و سخن بستگى دارد به نيت سخنگو . ( 2 )
4 - معاويه در پى عبيد اللَّه بن عمر - كه به شام آمده بود - فرستاد تا بيامد . بعد به او گفت : عموجان ! اسم پدرت روى تو است . بنابراين با همهء بصيرتت بينديش و با همهء قدرتت سخن بگو . تو طرف اعتمادى و حرفت را تصديق مىنمايند . بنابراين
هامش
( 1 ) عقد الفريد 2 / 301 .
( 2 ) عقد الفريد 2 / 144 المستطرف 1 / 54 .