به منبر رفته و او را لعنت كنى چه بخواهى و چه نخواهى . گفت : اگر مرا معاف بدارى برايت بهتر خواهد بود ، و در صورتى كه مرا مجبور به اين كار سازى هرگز زبان به بدگوئى او نميگردد و ياراى دشنامش نمىآرد . دستور داد كه برخيز و برو به منبر . گفت : به خدا با گفته و كردهام انصاف خواهم داد و حقت را كف دستت خواهم گذاشت . پرسيد : اگر دربارهام به انصاف سخن بگوئى چه خواهى گفت ؟
گفت : به منبر رفته خدا را سپاس و ثنا مىخوانم و بر پيامبرش محمد ( ص ) درود مىفرستم . آنگاه مىگويم : مردم ! امير المؤمنين معاويه دستور داد كه على را لعنت كنم . على و معاويه اختلاف پيدا كرده و با هم جنگيدند و هر يك مدعى بود كه ديگرى به او و به جماعتش تجاوز مسلحانه كرده است . بنابر اين من دعا مىكنم و شما آمين بگوئيد . آنگاه خواهم گفت : خدايا ! تو و فرشتگان و پيامبرانت و همهء آفريدگانت هر يك از آن دو را كه به ديگرى تجاوز مسلحانه كرده است لعنت كن و جماعت تجاوز كار مسلح داخلى را لعنت كن . خدايا ! آنها را لعنت كن لعنتى بيشمار . آمين بگوئيد خدا شما را رحمت فرمايد . معاويه ! اگر جانم را از دست بدهم كلمه اى بيش از اين يا كم نخواهم گفت . معاويه گفت : حال كه چنين است تو را معاف مىدارم . ( 1 )
7 - علامه اسماعيل بن على بن محمود در كتاب « المختصر فى اخبار البشر » مىنويسد : حسن - عليه السلام - در نامه اى به معاويه چندين شرط براى او معين كرد و افزود اگر آنها را بپذيرد مطيع خواهد بود . معاويه آن شرطها را پذيرفت . از جملهء شرطها يكى اين بود كه موجودى خزانهء كوفه را به او بدهد و ماليات ارضى دارا بگرد فارس را ، و على را بد نگويد . اما معاويه شرط دشنام ندادن به على را نپذيرفت . در نتيجه ، حسن از او خواست على را در حضور وى دشنام ندهد .
معاويه اين شرط را پذيرفت ، اما بعدا به آن وفا نكرد . ( 2 )
8 - قيس بن عباد شيبانى به « زياد » گزارش داد كه يكى از قبيلهء ما از بنى همام ، به نام صيفى بن فسيل از سران طرفداران حجر است و او از سرسختترين دشمنان
هامش
( 1 ) عقد الفريد 2 / 144 مستطرف 1 / 54 .
( 2 ) همچنين رك : تاريخ طبرى 6 / 92 كامل ، ابن اثير 3 / 175 تاريخ ابن كثير 8 / 14 + تذكرهء سبط 113 + اتحاف ، شبراوى ص 10 .