تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
كه تو رهبرشان هستى . چرا مخالفت مىكنى ؟ عبد اللَّه بن عمر پرسيد : حاضرى كارى كنى كه هم به مقصودت برسى و هم از خونريزى جلوگيرى كرده باشى ؟ گفت : مشتاق اين كارم . گفت : در برابر عموم مىنشينى بعد من مىآيم به اين مضمون با تو بيعت مىكنم كه آنچه را مورد اتفاق امت باشد بپذيرم ، زيرا اگر امت بر سر حكومت برده اى حبشى همداستان گردد آن را مىپذيرم . پرسيد : اين كار را خواهى كرد ؟ گفت : آرى . و بيرون رفت . در اين هنگام ، معاويه به دنبال عبد الرحمن بن ابى بكر فرستاد و بطور خصوصى به او گفت : با چه حقى در برابر من سر بنافرمانى برداشته اى ؟ گفت : اميدوارم اين كار به خير و مصلحتم باشد . معاويه گفت : به خدا تصميم قتلت در دلم نضج مىگيرد . گفت : اگر اين كار را بكنى خدا در دنيا تو را گرفتار خواهد ساخت و در آخرت به دوزخ در خواهد آورد . اين را گفت و بيرون رفت . معاويه آن روز را با انعام و بخشش به افراد مهم و اعيان و تحبيب مردم گذراند . فردا صبح دستور داد تختى برايش گستردند و صندلىهائى در اطرافش براى درباريان و مقربانش نهادند و در برابرش صندلىهائى براى افراد خانواده اش . و در حالى كه جامه اى يمنى بر تن داشت و عمامه اى تيره بر سر و دو شاخه اش را بر كتفش نهاده بود و عطر زده بيرون آمد و بر تخت خويش نشست و منشيانش را نزديكش و جائى نشاند كه دستوراتش را بشنوند ، و به حاجبش امر كرد هيچكس را گر چه از نزديكان و مقربانش باشد راه ندهد . آنگاه به دنبال حسين بن على و عبد اللَّه بن عباس فرستاد . ابن عباس زودتر رسيد . وقتى وارد شد و سلام كرد معاويه او را بر جانب چپ روى تختش نشاند و آرام با وى شروع به گفتگو كرد ، و گفت : خدا از مجاورت اين مزار شريف و اقامتگاه پيامبر ( ص ) بهره اى وافر داده است . ابن عباس گفت : . . . از اين نيز كه به پاره اى از حقمان قناعت نموده و از همهء آن چشم بپوشم بهره اى وافر يافته‌ايم . اين سخن ، معاويه را بر آن داشت كه از موضوع دور شود تا كار به مجادله نكشد ، پس از اين موضوع سخن به ميان آورد كه عمر انسان بر حسب سرشت و غرائز وى تغيير مىكند . تا حسين بن على فرا رسيد . چون چشم معاويه به وى افتاد