تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
تحبيب را گذاشت ، گاه با اين يك سخن مىگفت و گاه به آن ديگر لبخند ميزد ، تا رسيد به مدينه . در آنجا مردم پياده و زنان و كودكان آمده به او سلام كردند و با موكبش همراه گشتند تا به اقامتگاهش در آمد . حسين به خانه رفت و عبد اللَّه بن عباس به مسجد . معاويه با جمع كثيرى از شاميان روانهء خانهء عائشه - ام المؤمنين - گشت و اجازهء ملاقات خواست . عائشه فقط به او اجازه داد و چون در آمد مستخدم عائشه ، ذكوان آنجا بود ، عائشه به معاويه گفت : چگونه اطمينان كردى و نترسى از اين كه مردى را به كمينت بنشانم تا ترا به كيفر قتل برادرم محمد بن ابى بكر به قتل رسانم ؟ گفت : تو چنين كارى نمىكنى . پرسيد چطور ؟ گفت : چون من در حريمى قرار دارم در خانهء رسول خدا . در اين وقت ، عائشه خدا را سپاس و ثنا خواند و از رسول خدا ( ص ) ياد كرد و از ابوبكر و عمر ، و او را تشويق كرد كه از آن دو تقليد نموده پيروى كند . و به سخن خويش پايان داد . معاويه لب به سخن نگشود از ترس اين كه نطقى به بلاغت و شيوائى نطق عائشه نتواند ، ناچار بطور عادى شروع به حرف زدن كرده گفت : تو اى ام المؤمنين ! خداشناسى و پيامبرشناس و به ما دين آموخته اى و خيرمان را ياد داده اى . و تو در خور آنى كه فرمانت به كار بسته و اطاعت شود و سخنت به گوش گرفته . كار يزيد ، پيشامدى بوده به تقدير خدا كه صورت گرفته و تمام شده و مردم اختيار آن را ندارند ، و مردم بيعت كرده‌اند و پيمان و تعهدشان بر گردنشان قرار گرفته و مؤكد گشته است . آيا به نظر تو حالا پيمان و عهدشان را بشكنند ؟ ! عائشه از حرف او پى برد كه بر ولايتعهدى يزيد مصمم است و به كار خود ادامه خواهد داد . به همين جهت به او گفت : اين كه از عهد و پيمان سخن به ميان آوردى ، از خدا بترس و در حق اين جماعت چند نفره كار ناروائى نكن و در موردشان عجله بخرج نده شايد كارى كه ناخوشايندت باشد از آنان سر نزند . در اين هنگام ، معاويه برخاست كه برود . عائشه به او گفت : تو « حجر » و يارانش را كه افراد عابد و پارسا و مجتهدى بودند به قتل رساندى . معاويه گفت : اين سخن