تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
برگزيد . ابو عمر مىگويد : يزيد بن مفرغ به خاطر مظالمى كه عباد بن زياد در خراسان بر او روا داشته در هجو او و فرزندانش اشعار بسيار سروده است . و داستانش با عباد بن زياد و برادرش عبيد اللَّه بن زياد مشهور است ، از جمله اين ابيات هجوآميز : عباد ( بن زياد ) ! ننگ از تو رو گردان نيست تو نه مادرى قرشى دارى و نه پدرى و به عبيد اللَّه ( بن زياد ) بگو : تو پدر درستى ندارى و نه كسى مىداند كه ترا به چه كسى نسبت دهد ! ( 1 ) عبيد اللَّه بن زياد گفته است : از هيچ هجويه اى به قدر هجو ابن مفرغ ناراحت نگشته‌ام آنجا كه مىگويد : بينديش ، زيرا اگر در اين موضوع بينديشى مايهء عبرت خواهد بود در اين كه آيا افتخارى جز از راه مأمور شدن بدست آورده اى ؟ ! سميه آن قدر زندگى كرد و ندانست كه پسرى كه از قريش دارد منسوب به توده اى پدر است ! شاعر ديگرى چنين سروده : زياد ، نمىدانم پدرش كيست ولى اين هست كه الاغ پدر زياد است اين روايت به ما رسيده كه « معاوية بن ابى سفيان ، وقتى مروان شعر برادرش عبد الرحمن بن حكم را براى وى خواند ، گفت : به خدا تا عبد الرحمن نزد زياد نرود و عذر خواهى نكند و رضايت او را جلب ننمايد ، از او خشنود نخواهم گشت . عبد الرحمن براى ملاقات با معاويه اجازه خواست و اجازه اش نداد . و قريش به عبد الرحمن بن حكم روى آورده آن قدر اصرار ورزيدند تا نزد زياد رفت . چون به بارگاهش در آمد و سلام كرد زياد بگوشهء چشم نگاه خشم آلودى به او كرد - و
هامش
( 1 ) ابو الفرج اصفهانى در « الاغانى » 17 / 59 دوازده بيت از اين قصيدهء بائيهء ابن مفرغ را نوشته است .