گفتهاند : ابن مفرغ چون نزد معاويه يا پسرش يزيد بن معاويه رفت - و اين پس از آن بود كه يمنيان از رفتار عباد بن زياد و برادرش عبيد اللَّه با وى بخشم آمده و براى دادخواهى در حق وى آنجا رفتند - و گفت : اى امير المؤمنين ! در حق من بدون اين كه گناهى كرده يا نافرمانىيى نموده باشم چنان ظلمهائى كرده كه به هيچ مسلمانى نكردهاند - معاويه به او گفت : مگر تو نبوده اى كه گفته اى :
هان ! به معاوية بن حرب بگو
از قول مردى يمنى
آيا از اين كه بگويند پدرت پاكدامن بوده است به خشم مىآئى
و از اين خشنود مىشوى كه بگويند : پدرت زناكار بوده است ؟ !
ابن مفرغ گفت : قسم به آنكه مقامت را بالا برده نه ، من هرگز نگفتهام اى امير المؤمنين ! طبق اطلاعى كه به من رسيده اين را عبد الرحمن بن حكم سروده و به من نسبت داده است . معاويه گفت : سراينده گفته است :
گواهى مىدهم به اين كه مادرت با ابو سفيان
همبستر نگشته و جامه از تن به در نياورده است .
و اين كار ، بغرنج است و
كاملا مبهم و نامعلوم
و سپس پرسيد : مگر تو نگفته اى :
زياد و نافع و ابوبكرة
در نظرم از عجيبترين عجايند
اينها سه مردند كه از يك زن
به دنيا آمدهاند و فرزند يك پدرند
آن يكى چنان كه ادعا مىكند قرشى است
و آن ديگر آزاد شده و اين به زعم خويش عربى است !
و جملهء ابياتى كه در هجو زياد و فرزندانش سروده اى ؟ ! برو گمشو ، خدا ترا نبخشد . من از گناهت در گذشتم . اگر با زياد دوستى مىنمودى اين اتفاقات نمىافتاد . برو هرجا مىخواهى زندگى كن . و او موصل را براى سكونت
الغدير ( فارسي ) — صفحة 36
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٦