تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
گفته‌اند : ابن مفرغ چون نزد معاويه يا پسرش يزيد بن معاويه رفت - و اين پس از آن بود كه يمنيان از رفتار عباد بن زياد و برادرش عبيد اللَّه با وى بخشم آمده و براى دادخواهى در حق وى آنجا رفتند - و گفت : اى امير المؤمنين ! در حق من بدون اين كه گناهى كرده يا نافرمانىيى نموده باشم چنان ظلمهائى كرده كه به هيچ مسلمانى نكرده‌اند - معاويه به او گفت : مگر تو نبوده اى كه گفته اى : هان ! به معاوية بن حرب بگو از قول مردى يمنى آيا از اين كه بگويند پدرت پاكدامن بوده است به خشم مىآئى و از اين خشنود مىشوى كه بگويند : پدرت زناكار بوده است ؟ ! ابن مفرغ گفت : قسم به آنكه مقامت را بالا برده نه ، من هرگز نگفته‌ام اى امير المؤمنين ! طبق اطلاعى كه به من رسيده اين را عبد الرحمن بن حكم سروده و به من نسبت داده است . معاويه گفت : سراينده گفته است : گواهى مىدهم به اين كه مادرت با ابو سفيان همبستر نگشته و جامه از تن به در نياورده است . و اين كار ، بغرنج است و كاملا مبهم و نامعلوم و سپس پرسيد : مگر تو نگفته اى : زياد و نافع و ابوبكرة در نظرم از عجيبترين عجايند اينها سه مردند كه از يك زن به دنيا آمده‌اند و فرزند يك پدرند آن يكى چنان كه ادعا مىكند قرشى است و آن ديگر آزاد شده و اين به زعم خويش عربى است ! و جملهء ابياتى كه در هجو زياد و فرزندانش سروده اى ؟ ! برو گمشو ، خدا ترا نبخشد . من از گناهت در گذشتم . اگر با زياد دوستى مىنمودى اين اتفاقات نمىافتاد . برو هرجا مىخواهى زندگى كن . و او موصل را براى سكونت
الغدير ( فارسي ) — صفحة 36 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)