كه مصيبت بزرگى خواهد بود و احترام و مقدسات پيامبر ( ص ) پايمال گشته است . »
زياد در زمان معاويه به حج رفت و چون به مدينه در آمد خواست به حضور ام حبيبه برسد . سخن ابو بكره را به ياد آورد و منصرف گشت . و گفتهاند : ام حبيبه روى از او بپوشانيد و اجازهء تشرف به او نداد .
ابو عمر مىنويسد : « وقتى معاويه ، زياد را منسوب خويش خواند ، بنى اميه نزد او رفتند از آن جمله عبد الرحمن بن حكم كه به او گفت : تو اگر سياهان را نيز بيابى براى تضعيف و تحقير ما آنها را با خويش منسوب خواهى ساخت . معاويه به مروان دستور داد كه اين بى آبرو را از اينجا بيرون كن . مروان گفت : او بى آبروئى است كه كسى از زخم زبانش نمىرهد . معاويه گفت : اگر بردبارى و گذشتم نبود ، مىديدى كه زخم زبان نمىتواند بزند . مگر شعرى را كه دربارهء من و زياد سروده به من گزارش نكردهاند ! آنگاه دستور داد مروان آن شعر را بخواند و چنين خواند :
هان ! به معاوية بن صخر بگو
كه از كردارت به تنگ آمده ايم
آيا از اين كه به تو بگويند پدرت پاكدامن بود به خشم مىآئى
و از اين خشنود مىشوى كه بگويند : پدرت زناكار بوده است ؟ !
من گواهى مىدهم كه نسبت خويشاونديت با زياد
چنان نسبت خويشاوندىيى است كه فيل باكرهء ما چه خر دارد
و اعلام مىكنيم كه سميه بىآنكه دست ابوسفيان
به او برسد زياد را باردار گشته است .
مىگويند اين ابيات را زياد ( 1 ) بن ربيعة بن مفرغ حميرى شاعر سروده است ، و آنها كه اين ابيات را به او نسبت دادهاند نخستين بيتش را چنين آوردهاند :
هان ! به معاوية بن صخر بگو
از قول مردى يمنى
و بقيه را همانگونه ثبت كردهاند كه آورديم . همچنين عمر بن شبه و ديگران
هامش
( 1 ) او يزيد بن ربيعه ، شاعر مشهور است كه شرح حالش در « اغانى » 17 / 51 - 73 آمده است .