تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
زياد معمولا يك چشم خويش را كوچك مىكرد تا نگاهى غضبناك پيدا كند - و گفت : توئى كه آن حرفها را زده اى ؟ ! عبد الرحمن پرسيد : كدام حرفها ؟ گفت : آنچه را گفتنى نيست ؟ عبد الرحمن گفت : خدا امير را بر قرار بدارد ، گذشت براى خطا كار است . اينك بشنو گفته‌ام را . گفت : بگو ببينم و او اين اشعار را بسرود : اى ابو مغيره ! از سخنان كژى كه در شام بر زبانم رفته توبه مىآرم از آن سخنان كه درباره ات گفتم و خليفه به خشم آمد تا از سر خشم مرا براند و به آنكه مرا براند ضمن عذر خواهى گفتم : حق با تو است و ترا مقامى جز آن من است پس از تصوراتم خطايم و گفتار نادرستم حقيقت را دريافتم و بشناختم و دانستم « زياد » شاخهء درخت ابو سفيان است و با طراوت و خرمى در ميان بوستان برين آويخته ترا برادر و عمو و پسر عموى خويش مىدانم و نمىدانم كه تو مرا به كدام چشم مىنگرى تو زائده اى هستى چسبيده به خانوادهء ابوسفيان كه از انگشت ميانىام بيشتر دوستش مىدارم هان ! به معاوية بن حرب بگو كه با كار خويش موفقيتى بدست آورده اى ! زياد به وى گفت : تو در ديدهء من احمقى هستى و شاعرى چرب زبان و خوشگذران ، اما بهر حال شعرت را شنيدم و عذرت را مىپذيرم . چه تقاضائى دارى ؟ گفت رضايتنامه اى برايم خطاب به امير المؤمنين بنويس . گفت : بسيار خوب . و نامه اى نوشت ، و زياد آن را پيش معاويه برد . معاويه بگشودش و از او خشنود گشت و او را به حال و كار سابق باز گرداند ، و گفت : خاك بر سر زياد كه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 38 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)