زياد معمولا يك چشم خويش را كوچك مىكرد تا نگاهى غضبناك پيدا كند - و گفت : توئى كه آن حرفها را زده اى ؟ ! عبد الرحمن پرسيد : كدام حرفها ؟ گفت :
آنچه را گفتنى نيست ؟ عبد الرحمن گفت : خدا امير را بر قرار بدارد ، گذشت براى خطا كار است . اينك بشنو گفتهام را . گفت : بگو ببينم و او اين اشعار را بسرود :
اى ابو مغيره ! از سخنان كژى كه
در شام بر زبانم رفته توبه مىآرم
از آن سخنان كه درباره ات گفتم و خليفه
به خشم آمد تا از سر خشم مرا براند
و به آنكه مرا براند ضمن عذر خواهى گفتم :
حق با تو است و ترا مقامى جز آن من است
پس از تصوراتم خطايم و گفتار نادرستم
حقيقت را دريافتم و بشناختم و دانستم
« زياد » شاخهء درخت ابو سفيان است
و با طراوت و خرمى در ميان بوستان برين آويخته
ترا برادر و عمو و پسر عموى خويش مىدانم
و نمىدانم كه تو مرا به كدام چشم مىنگرى
تو زائده اى هستى چسبيده به خانوادهء ابوسفيان
كه از انگشت ميانىام بيشتر دوستش مىدارم
هان ! به معاوية بن حرب بگو
كه با كار خويش موفقيتى بدست آورده اى !
زياد به وى گفت : تو در ديدهء من احمقى هستى و شاعرى چرب زبان و خوشگذران ، اما بهر حال شعرت را شنيدم و عذرت را مىپذيرم . چه تقاضائى دارى ؟ گفت رضايتنامه اى برايم خطاب به امير المؤمنين بنويس . گفت : بسيار خوب . و نامه اى نوشت ، و زياد آن را پيش معاويه برد . معاويه بگشودش و از او خشنود گشت و او را به حال و كار سابق باز گرداند ، و گفت : خاك بر سر زياد كه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 38
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٨