تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
متوجه نشد عبد الرحمن چه مىگويد به او مىگويد : تو زائده اى هستى چسبيده به خانوادهء ابو سفيان ! . . . . . ! ابو عبيده مىگويد : زياد ادعا مىكرد مادرش - سميه - دختر اعور است از قبيلهء بنى عبد شمس بن زيد ، مناة بن تميم . و ابن مفرغ در رد ادعايش چنين سروده است : سوگند مىخورم كه « زياد » از قبيلهء قريش نيست و نه سميه از قبيلهء تميم است بلكه در حقيقت زادهء برده اى است از زناكارى كه ريشهء نسبش در پليدى فرو رفته است ( 1 ) طبرى روايتى از ابو اسحاق ثبت كرده كه مىگويد : « زياد چون به كوفه درآمد گفت : پيش شما براى كارى كه به حالتان مفيد است آمده‌ام . پرسيدند : چيست ؟ گفت : نسبت خويشاوندى مرا به معاويه برسانيد . گفتند : حاضر نيستيم شهادت دروغ و بهتان آميز بدهيم . در نتيجه ، به بصره رفت و آنجا مردى براى او چنان كه مىخواست شهادت داده . » ( 2 ) ابن عساكر و ابن اثير مىنويسند : ابو سفيان به طائف رفت و به دكهء شرابفروشى بنام ابو مريم سلولى در آمد و پس از شرابخوردن به او گفت : بى زنى ناراحتم كرده ، فاحشه اى برايم دست و پا كن . پرسيد : كنيز حارث بن كلده - سميه را كه زن عبيد بوده است مىخواهى ؟ گفت : با اينكه پستانهاى آويخته و زير بغل بوناكى دارد بياورش . و آوردش . و ابو سفيان با او بياميخت و زياد را به دنيا آورد ، و معاويه ادعاى برادرى او را كرد . ابن عساكر از ابن سيرين از ابى بكرة روايت كرده كه مىگويد : زياد به ابوبكرة گفت : ديدى امير المؤمنين ( يعنى معاويه ) چه پيشنهادى به من كرد ، و من
هامش
( 1 ) اغانى 17 / 51 - 67 استيعاب 1 / 195 - 198 تاريخ ابن عساكر 5 / 406 - 423 مروج الذهب 2 / 56 و 57 تاريخ ابن كثير 8 / 95 و 96 اتحاف 22 . ( 2 ) - تاريخ طبرى 6 / 123 .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 39 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)