اگر معاويه به استناد اين گفتهء پدرش ، زياد را با خويش منسوب نموده باشد بايستى پيش از آن عمرو عاص را با خويش منسوب اعلام مىنمود ، زيرا روزى كه وى به دنيا آمد ، ابو سفيان ادعاى پدرى او را كرده گفت : « من ترديدى ندارم كه نطفهء او را در دل مادرش نهادهام » و عاص با او به كشمكش برخاست ، ولى نابغه چون ابو سفيان را مردى خسيس مىدانست حاضر نشد پدرى او را براى نوزادش برسميت بشناسد و عاص را پدر او اعلام نمود ، و حسان بن ثابت در اين زمينه چنين سروده است :
پدرت بى شك ابو سفيان است و دربارهء تو
براى ما از او دلائل قطعى بروز كرده است .
اگر خواستى به پدرت افتخار كنى به او افتخار كن
و به عاص بن وائل افتخار مجو
تا آخر آن ابيات كه در جلد دوم « غدير » بيامد .
آرى هر زناكار بى عفتى كه با سميه مادر زياد ، و نابغه مادر عمرو ، و هند مادر معاويه ، و حمامه مادر ابوسفيان ، و زرقاء مادر مروان ، و ديگر فاحشههاى مشهور ارتباط داشت ، مىتوانست ادعاى پدرى فرزندان آنها را بنمايد و با همسرانشان بر سر پدرى به كشمكش برخيزد .
زمانى كه زياد از طرف امير المؤمنين على ( ع ) استاندار بود ، معاويه به او نوشت : لانه اى كه در آن پرورده شده اى براى ما نامعلوم است . بنابر اين همانگونه كه پرنده به لانهء خويش پناه مىجويد ، بدان پناه جوى . اگر آنچه خدا بدان داناتر است نبود آنچه را آن بندهء نيكوكار گفت مىگفتم اين را كه لشكريانى خواهيم آورد كه ياراى مقابله اش را نداشته باشند و با خوارى و ذلت آنها را بيرون خواهيم كرد « و در آخر نامه اش چنين نوشت :
خدايرا ! زياد اگر مىدانست چه مىكند و كارش را مىفهميد چه خوب آدمى بود .
پدرت را فراموش مىكنى حال آنكه گفته اش راست است آنگاه كه تو براى مردم نطق مىكردى و زمامدارمان عمر بود .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 33
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٣