اصلاح فسادى كه در يمن پديد آمده بود زياد را به آن ديار فرستاد . چون از مأموريت خويش بازگشت نطقى ايراد كرد كه مردم چنان نشنيده بودند . عمرو بن عاص گفت : به خدا اگر اين غلام ، قرشى مىبود عرب را رهبرى مىكرد .
ابو سفيان گفت : به خدا من مىدانم چه كسى نطفهء او را در دل مادرش گذاشته است . على بن ابيطالب به او گفت : او كيست اى ابو سفيان ؟ جوابداد : من .
گفت : مواظب حرف زدنت باش ابو سفيان ! - يا چنان كه ابن عساكر مىنويسد :
عمرو عاص به او گفت : ساكت باش اى ابو سفيان ! چون مىدانى اگر عمر اين را از تو بشنود بىدرنگ ترا كيفر خواهد داد - ابو سفيان گفت :
به خدا اگر ترس از آن كسى نبود كه مرا انگشت نماى دشمن مىسازد ( يعنى عمر )
صخر بن حرب ( يعنى ابو سفيان ) وضع زياد را روشن مىساخت و سخن دربارهء او را مكتوم نمىداشت .
ديرى گذشت كه با قبيلهء ثقيف ( كه زياد منسوب به آن بود ) مجامله كردم و گذاشتم پارهء دلم را به خويش منسوب نمايند
همين سخن ، معاويه را واداشت تا زياد را به خويش منسوب سازد » . ( 1 )
در « عقد الفريد » چنين آمده : « عمر دستور داد زياد نطقى ايراد كند . نطقى خوب و ممتاز ايراد كرد . و پاى منبر ، ابو سفيان بن حرب و على بن ابيطالب نشسته بودند . ابو سفيان به على گفت : از نطق اين جوان خوشت آمد ؟ گفت : آرى . ابو سفيان گفت : اين پسر عموى تو است ( يعنى از شاخهء اموى كه با بنى هاشم جد مشترك دارند و افراد دو شاخه را عرب پسر عمو مىخواند ) . پرسيد : چطور ؟ گفت : من نطفهء او را در دل مادرش - سميه - بستم . پرسيد : چرا ادعاى پدرى او را نمىكنى ؟
گفت : از اين كه بر منبر نشسته - يعنى عمر - مىترسم كه اعتبارم را ببرد .
معاويه به استناد اين گفته زياد را با خويش منسوب شمرد و شهودى بر آن گواهى دادند . و اين بر خلاف حكم پيامبر خدا ( ص ) است كه مىفرمايد : « فرزند متعلق به بستر است و مرد زناكار را سنگ پاداش . » ( 2 )
هامش
( 1 ) الاستيعاب 1 / 195 + تاريخ ابن عساكر 5 / 410 .
( 2 ) . 3 / 3