تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
اما اين كه با سلطنتش ادعا مىكرد خليفه و جانشين پيامبر خدا است اگر در پى رسيدن به مقامى بالاتر از سلطنت نبود و نمىخواست خلافت غاصبانه را نردبان وصول به مرتبهء رسالت نمايد چرا آنها را منع نكرد و ترسشان را نزدود تا به خود آمده وضع را بدرستى دريابند و سخن بيراه و نابجا نگويند ؟ ! او كه در پى غصب مقامى بالاتر از خلافت بود برايش فرقى نداشت كه او را امير المؤمنين بخوانند يا خليفه يا پيامبر يا پروردگار ! مىخواست دماغ پسر نابغه را به خاك دربار خويش بمالد و باعتراف به سلطهء جابرانه اش وادارد و واداشت و موفق گشت و غرور پيروزى وى را بر آن داشت كه براى قدرت و مقامش صورتى معتدل و بازنندگىيى كمتر نپسندد ، بلكه شكلى بسيار بى مورد و بى جا و بيگانه از واقعيت اختيار نمايد ! پسر هندهء جگر خوار از آن خطاب باطل و سلام ناروا خوشش مىآيد و به كسى كه او را پيامبر مىخواند تندى نمىنمايد و از آن خطاب باز نمىدارد و در همان حال خودش حاضر نمىشود كه پيامبر اسلام را پيامبر بخواند و به رسالت بشناسد ، حتى براى تحقير و كوچك كردنش بنام ميخواندش غافل از اين كه نام والاى محمد با عظمت قرين است چه به تنهائى بيايد و چه با هزار ستايش و ثنا و تعظيم ، و رسالت با نام والايش ملازم و همجاه است . حافظان حديث و حديثشناسان گفتگوئى را ثبت كرده‌اند ميان معاويه و امد بن ابد حضرمى ( 1 ) به اين صورت : معاويه - آيا هاشم را ديده اى ؟ امد بن ابد : آرى به خدا بلند بالا و خوش صورت بود ، مىگفتند : ميان دو ديده اش بركه اى است ! معاويه - اميه را ديده اى ؟ - آرى ، مردى كوتاه قد و نابينا بود ، مىگفتند : شوم صورت است يا شر صورت است ! معاويه - محمد را ديده اى ؟ - محمد كيست ؟ معاويه - پيامبر خدا - چرا او را همانگونه كه خدا با عظمت و فخامت ذكر كرده ياد نكردى و نگفتى پيامبر خدا ! ( 2 )
هامش
( 1 ) يكى از دراز عمران كه روز ملاقاتش با معاويه سيصد و شصت سال داشت . شرح حالش را ابن عساكر در تاريخ شام آورده است و نويسندگان شرح حال اصحاب در فرهنگ رجالشان . ( 2 ) تاريخ ابن عساكر 3 / 103 + اسد الغابه 1 / 115 .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 209 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)