واداشتند ، و گفت : سلام بر تو اى پيامبر خدا ! ديگران از وى تبعيت كردند . چون از حضور معاويه بدر شدند عمرو به آنها پرخاش كرد كه خدا لعنتتان كند ، من گفتم در سلام دادن او را فرمانروا نخوانيد آنوقت او را پيامبر مىخوانيد ! ( 1 )
ممكن است همين حادثه ، تخم آن مسلك فاسدى را كاشته باشد كه جمعى از هواخواهان معاويه پس از وفاتش پيش گرفتهاند . شمس الدين نياء مقدسى ( 2 ) در كتاب « احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم » مىنويسد : مردم اصفهان يك ابلهى و مبالغه پردازىيى در حق معاويه دارند . برايم مرد زاهد و متعبدى را نام بردند . از قافلهام جدا گشته آهنگ ديدار وى كردم و شبى را نزدش بسر آوردم و هى از او سؤال كردم تا رسيدم به اين مسأله كه نظرت دربارهء « صاحب » ( 3 ) چيست ؟ بنا كرد به بد گفتن و لعنت كردن وى و افزود كه او مذهبى آورده است بيگانه و ناشناس .
پرسيدم چه مذهب و عقيده اى ؟ ! گفت : مىگويد : معاويه پيامبر مرسل نبوده است . پرسيدم : تو چه مىگوئى ؟ گفت : همان را كه خداى عز و جل گفته است :
« ميان هيچيك از پيامبرانش با ديگران جدائى قائل نمىشويم » . ابو بكر پيامبر مرسل بود و عمر پيامبر بود . . . ( و هر چهار خليفه را نام برد و آنگاه افزود : ) و معاويه پيامبر بود . گفتم : چنين مگو و چنين عقيده مبند ! آن چهار تن خليفه بودند و معاويه شاه بود و پيامبر ( ص ) فرموده است : خلافت پس از من تا سى سال خواهد بود و سپس سلطنت . آن وقت بنا كرد به ناسزا گفتن به من ، و اشاره به من به مردم گفت : اين مردى رافضى ( و بدگوى خلفا ) است . اگر قافله مان سر نرسيده بود مرا تكه پاره كرده بودند . و در اين زمينه ، داستانهاى بسيار از آنها هست . ( 4 )
گرفتيم آنعده را ابهت دربار و ترس گرفته بود و حرف زدنشان را نمىفهميدند و در حال سراسيمگى و بيخودى از زبانشان در آمد كه سلام بر تو اى پيامبر خدا !
هامش
( 1 ) رك : تاريخ طبرى 6 / 184 + تاريخ ابن كثير 8 / 140 .
( 2 ) ابو عبد اللَّه محمد بن احمد شامى متولد 336 و متوفاى حدود 380 هجرى .
( 3 ) يگانه وزير شيعى ، صاحب بن عباد ، كه در جلد چهارم شرح حالش را ديديم .
( 4 ) ص 299 .