از عبد اللَّه بن عمر مىپرسد : تو در جواب معاويه هيچ نگفتى ؟ عبد اللَّه بن عمر مىگويد : خود را جمع و جور كردم تا بگويم : شايسته تر از تو براى حكومت ، كسى است كه با تو و پدرت در دفاع از اسلام و براى مسلمان شدنتان جنگيد ، اما ترسيدم سخنى بگويم كه وحدت را بر هم بزند و مايه خونريزى شود و طور ديگرى نتيجه دهد ، پس آنچه را خدا در بهشت وعده داده به ياد آوردم . حبيب بن مسلمه به او مىگويد : از آن خطا مصون ماندى ! ( 1 )
اين طرز تفكر و عاقبتبينى پسر عمر كه او را از خطا مصون داشت و از تفرقه اندازى و خونريزى باز داشت كجا بود آنگاه كه دست از بيعت با امام بر حق امير مؤمنان مولاى متقيان كه امت مسلمان بر خلافتش همداستان گشته بود باز كشيد و نترسيد سخنى كه مىگويد مايهء تفرقه و بر همزدن وحدت و خونريزى شود ، و با سخن و عملش باعث تفرقه و بر هم خوردن وحدت گشت و تزلزل نظام جامعه و حكومت مشروع امير المؤمنين و ريخته شدن خون هزاران بىگناه و پاكدامن و مجاهد ؟ ! « خدا از پىشان به حسابشان مىرسد » .
نه تنها هدف نهائى معاويه را از جميع تحركاتش وصول به خلافت تشكيل ميداد بلكه تاريخ حكايت مىكند كه هدفى بالاتر از اين داشته است و بدش نميآمده كه مردم او را پيامبر بشناسند پيامبرى پس از خاتم پيامبران ! ابن جرير طبرى با سند حكايت مىكند كه عمرو بن عاص با هيئتى از مصريان به ملاقات معاويه رفت .
پيش از ملاقات ، عمرو عاص به آن هيئت گفت : توجه داشته باشيد وقتى وارد دربار پسر هند مىشويد بهنگام سلام دادن او را خليفه نخوانيد ، چون با اين طرز برخورد در نظر او بزرگتر خواهيد شد ، و هر چه مىتوانيد او را تحقير كنيد .
متقابلا معاويه به حاجيان درگاهش گفت : من حدس مىزنم كه پسر نابغه مقام مرا نزد آنعده كه همراه وىاند كوچك كرده است ، بنابراين توجه داشته باشيد وقتى آن هيئت وارد مىشود با تمام قدرت آنها را به تعظيم واداريد و در فشار بگذاريد به طورى كه وقتى هر كدامشان به نزديك من مىرسد نفسش در آمده باشد . اولين كسى كه وارد شد مصرىيى بود بنام ابن خياط . همين كه وارد شد او را به تعظيم
هامش
( 1 ) صحيح بخارى ، كتاب المغازى ، باب غزوة الخندق 6 / 141 .