است . . . ( 1 )
4 - در « صفين » عبد اللَّه بن بديل خزاعى در نطقى مىگويد : « معاويه داعيهء چيزى را دارد كه حق او نيست و بر سر حكومت با صاحب حقيقى آن و كسى كه همشأن او نيست به كشمكش برخاسته است ، و بوسيلهء باطل به مجادله برخاسته تا حق ( و اسلام ) را در هم بشكند ، و بمدد بيابانگردان بيسواد و قبائل مشرك و متعصب بر سر شما تاخته و گمراهى را در نظرشان جلوه داده و حقيقت نموده و در دلشان عشق آشوب كاشته و حقيقت و واقعيت خلافت را بر ايشان بگونه اى ديگر جلوه داده است و بر پليديشان پليدىها افزوده است . » ( 2 )
5 - همين عبد اللَّه ، خطاب به امير المؤمنين على ( ع ) مىگويد :
امير المؤمنين ! آن جماعت اگر اين بود كه خدا را منظور داشتند يا براى خدا كار مىكردند با ما مخالفت نمىنمودند ، اما حقيقت اين است كه آن جماعت فقط براى اين مىجنگند كه از مقتدا بگريزند و به خاطر عشقى كه به تبعيض اقتصادى و انحصارگرى دارند و مىخواهند قدرت سياسى خود را حفظ كنند و نگذارند عشرت دنيائىيى كه اكنون به چنگ آنها است از دستشان برود و نيز از سر كينه اى كه در دل دارند و عداوتى كه در سينه شان هست از آن ضربهها كه تو اى امير المؤمنين بر ايشان فرود آورده اى در قديم و در آن نبردها پدرانشان را و برادرانشان را كشتى .
و سپس رو به مردم كرده مىگويد :
معاويه چطور با على بيعت مىكند حال آنكه او برادرش حنظله و دائىاش وليد و جدش عتبه را در يك نبرد كشته است ! به خدا گمان نمىكنم بيعت كنند .
6 - يزيد بن قيس ارحبى در نطقى در « صفين » چنين مىگويد :
اين جماعت بر سر اين با ما نمىجنگند كه دينى را بر قرار كنند كه ديده باشند ما ضايع و پايمال كردهايم و نه بر سر احياى حق و قانونى كه ديده باشند ما ابطال و پايمال كرده باشيم . فقط بر سر اين دنيا با ما مىجنگند تا در آن ديكتاتور و پادشاه
هامش
( 1 ) كتاب صفين 529 + شرح ابن ابى الحديد 2 / 301 .
( 2 ) تاريخ طبرى 6 / 9 + كتاب صفين 263 + كامل ابن اثير 3 / 128 + شرح ابن ابى الحديد 1 / 483 .