به برادران هاشمىات - به بنى هاشم - نظر لطف مىنمودى و حق خويشاونديشان بجا مىآوردى . به خدا امروز ديگر چيزى ندارند كه ترا بهراس اندازد . در جوابم گفت : هيهات ! محال است چنين كارى بكنم ! آن تيمى - يعنى ابو بكر - به حكومت رسيد و دادگسترانيد و آن كارها را كرد ، اما تا مرد نامش هم از ميان رفت ، مگر گاهى يكى بگويد : ابوبكر ! بعد آن عدىيى - يعنى عمر - به حكومت رسيد و دهسال كوشش كرد و تلاش نمود ، اما تا مرد نامش هم از ميان رفت ، مگر گاهى يكى بگويد : عمر ! آنگاه هم قبيلهء ما عثمان به حكومت رسيد كه هيچكس نسبى به والائى او ندارد و آن كارها را كرد و با او آن رفتار شد ، اما تا مرد نام او و ياد هر چه كرده بود نابود گشت . لكن آن هاشمى - يعنى پيامبر اكرم ( ص ) - هر روز پنج بار نامش را به بانگ بلند مىبرند و مىگويند : اشهد ان محمدا رسول اللَّه .
با اين حال اى بىمادر ! چه كارى جاويدان خواهد ماند مگر اينكه آن را به گور بسپاريم و نامش را نابود گردانيم ؟ ! ( 1 )
با اين حال ، مگر ممكن است معاويه در برابر آياتى كه در حق على ( ع ) نازل گشته تسليم شود و به آن ايمان بياورد و عمل كند ؟ ! يا تمجيدها و ستايشها و تجليلهائى را كه رسول اكرم ( ص ) از وى به عمل آورده به چيزى بشمارد ؟ ! آيا مىشود مسلمانى پيامبر ( ص ) را راستگو بداند و پاره اى از فرمايشات گهربارش را در حق امير المؤمنين على ( ع ) باور بدارد و در عين حال آن حرفهاى زشتى را به حضرتش بنويسد كه پسر هندهء جگر خوار به او نوشته است ؟ ! آيا معاويه آن فرمايشات پيامبر ( ص ) را قبول داشته و در نامه هايش به امير المؤمنين على ( ع ) چنين نوشته :
« علاوه بر اينها ، از سرزمين هجرت كه بيرون شدى رسول خدا ( ص ) درباره اش فرموده : « مدينه زوائدش را چنان برون مىاندازد كه كورهء آهن گدازى زوائد آهن گداخته را » . به جان خودم سخن حضرتش درست از كار درآمد ، و چنين رخ داد كه زباله و زائده اش را برون افكند و كسى را كه شايستهء اقامتش نديد از خود طرد كرد تا تو در عراق اقامت نمودى و از بركت حرمين محروم گشتى و بجاى مدينه كوفه
هامش
( 1 ) مروج الذهب 2 / 341 .