و افترا بستن به او و فريب دادن همراهانت به آن وسيله . تو آنها را فريب داده اى و چيزى نمانده كه حقه بازيت كشف شود براى آنها و از تو كناره بگيرند و بدانند آنچه مىگوئى و نقل مىكنى بىاساس و پوشالى است »
و « دلت چقدر حق ناپذير است و بصيرتت چه نابينا . خويت طمع است و اخلاقت حسدورزى » .
و « حسودى را كنار بكنار ، زيرا ديريست كه از حسد ورزيدن نفعى نبرده اى .
و سابقهء درخشان جهادت را با خود خواهيت خراب نكن ، چون كارها بستگى دارد به سرانجامش . سابقه ات را با جنگيدن عليه كسى كه حقى در حق و ما يملك او ندارى از بين نبر ، چون اگر اين كار را بكنى فقط به خودت ضرر زده اى و كار خودت را خراب كرده اى و فقط حجت خود را سست و بى اساس نموده اى . بجان خودم سوابق تو مثل اين است كه از بين رفته باشد به خاطر خونهائى كه ريخته اى و مخالفتى كه با اهل حق كرده اى . بنابر اين سوره اى را بخوان كه در آن از « فلق » ياد گشته و از خودت به خدا پناه ببر ، زيرا تو همان « حسود بگاهى كه حسد برد » ( 1 ) .
هستى » .
و « چون اسلام پايه اش محكم گشت و توسعه يافت تو عليه آن برخاستى و فتنهها عليه اش برانگيختى و توطئههاى بدخواهانه ريختى و از هر سو بر آن تاختى و عليه اش دسيسه و تحريك كردى و وقتى از تو يارى خواست كوتاهى نمودى ، و از تو خواست پيش از آنكه متلاشى و پراكنده شود او را دريابى و بدادش نرسيدى . مسلمين يكروز و دو روز از تو بد نديدهاند . تو به ابو بكر حسد بردى و بناى كج خلقى با او گذاشتى و در صدد برآمدى حكومتش را سرنگون كنى ، و به خانه ات نشستى و عده اى از مردم را تحريك كردى تا مدتى از بيعتش خوددارى نمودند . بعد ، از اين كه عمر خليفه شد بدت آمد و به او حسد بردى ، و او ديرى حكومت كرد و تو از كشته شدنش خوشحال شدى و مرگش را مايهء شماتت قرار دادى تا به جائى كه خواستى پسرش را چون قاتل پدرش را كشته بود بكشى . سپس هيچكس بيش از تو به پسر عمويت عثمان حسد نميبرد . . . »
هامش
( 1 ) اشاره به آيهء « و من شر حاسد اذا حسد » در سورهء فلق