و « . . . ما و شما قدرت واحد و جمع متحدى بوديم تا تو اى پسر ابيطالب تغيير رفتار دادى و خودت را نيرومند شمردى و پنداشتى بوسيلهء اراذل اهل حجاز و اوباش اهل عراق و احمقهاى فسطاط ( مصر ) و عوام و هوچى بازهاى جنوب عراق قادرى بر دشمنانت چيره شوى . به خدا قسم آن احمقها و آن عوام و هوچىبازها بگاه كارزار از دور تو همچون ابرى كه از آسمان مىپراكند خواهند پراكند .
تو عثمان بن عفان را كشتى و راهى را پيمودن گرفتى كه خدا پايانش را بدبختىات قرار داده بود و عليه تو نه بنفعت انجاميد . زبير و طلحه را كشتى و مادرت عائشه را گريزاندى و به بين النهرين اقامت گزيدى و به ديگران و به خود اميدهاى واهى دادى و تصور كردى دنيا همهء مردان جنگى خود را زير فرمانت آورده است . تو نه به آرمانت بلكه به مرگت خواهى رسيد آنگاه كه در ميان مهاجران - كه باقيمانده نسل اول اسلامند - از شما آهنگ تو كنم و تو را به محاصره در آورند و آنگاه خدا تقديرش را در مورد تو بتحقق رساند . و سلام بر دوستداران خدا » . ( 1 )
كدام عامى و بيسواد و نفهمى ممكن است براى نويسندهء اين حرفهاى شرمآور كمترين ايمان و تمايل دينى تصور كند ؟ ! يا تصور كند كه او ذرهاى شرم و حيا داشته يا پشيزى از ارزشهاى دينى را درك كرده است و براى قرآن - كه خاندان رسالت و عترت را كه على سرور آن است پاك و منزه دانسته و او را خود پيامبر ( ص ) شمرده و ولايتش را مقرون به ولايت خدا و ولايت پيامبرش دانسته و اطاعتش را با اطاعت آن دو ملازم ساخته است - اندكى احترام قائل بوده است ؟ !
آرى ، كسى كه از شير پستان هندهء جگر خوار خورده باشد و در دامن « حمامه » تربيت گشته و در فاحشه خانههاى حجاز بزرگ شده باشد و فرزند خانوادهء كثيف اميه باشد و ثمرهء شجره اى كه در قرآن لعنت گشته و ملعون شمرده شده است بايد همين طور باشد . معاويه بايد همين طور حرف بزند و به مولاى متقيان و امام مؤمنان و سرور مسلمانان چنين دشنام بدهد و تهمت بزند و ناروا بگويد ، ولى خداى
هامش
( 1 ) اين نامهها بطور كامل و با جزئيات آن در شرح ابن ابى الحديد موجود است :
3 / 41 ، 412 ، 448 و 4 / 50 ، 51 ، 201 - همچنين بطور پراكنده در جمهرة الرسائل 1 / 398 - 483 .