تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
على يا معاويه خوددارى ورزيده بود و سپس با معاويه در آن وقت كه با حسن بن على صلح كرد و مردم متفقا با او موافق گشتند بيعت نمود ، و پس از مرگ معاويه با يزيد چون مردم متفقا با او موافق بودند بيعت كرد ، و بعدا از بيعت كردن با يكى از طرفينى كه در حال اختلاف و كشمكش بودند خوددارى نمود تا آنگاه كه ابن زبير به قتل رسيد و كشور سراسر زير فرمان عبد الملك درآمد در اين هنگام با عبد الملك بيعت كرد » . ( 1 ) اين استدلالى سست و بىبنياد است و بهانه تراشىيى احمقانه و دامى كه « ابن حجر » ساخته تا قومى نادان و بىخبر را بفريبد و به مذهب خويش پايبند گرداند . شايد اين را از آن روايت تاريخى گرفته و ساخته باشد كه مىگويد : « چون عبد اللَّه بن عمر از بيعت كردن با على ( ع ) امتناع نمود حضرتش دستور احضارش را صادر فرمود و او را بياوردند و فرمود : بيعت كن . گفت : تا همهء مردم بيعت ننمايند بيعت نمىكنم . فرمود : ضامنى بده كه از شهر بيرون نروى . گفت : ضامن هم نمىدهم . مالك اشتر به امير المؤمنين گفت : اين از تازيانه و شمشيرت آسوده خاطر است . بگذار گردنش را بزنم . فرمود : نمىخواهم با زور و عدم رغبت از او بيعت بستانم . رهايش كنيد . وقتى برفت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود : در كودكى بد اخلاق بود و در بزرگى بداخلاقتر شده است . آورده‌اند كه ديگر روز به خدمت على ( ع ) آمده گفت : من خير خواه توام . با بيعت تو همهء مردم موافق نيستند . اگر پاس دينت را بدارى و كار تعيين حكومت را به شوراى مسلمانان واگذارى بهتر است . على ( ع ) فرمود : واى بر تو ! مگر آنچه صورت گرفته به تقاضاى من بوده است ؟ ! مگر اطلاع پيدا نكرده اى كه با من چه كردند ؟ ! پاشو گمشو ! احمق ! ترا چه مىرسد به اين سخنان ! بيرون رفت . ديگر روز كسى براى على ( ع ) خبر آورد كه پسر عمر به مكه رفته مردم را عليه تو مىشوراند حضرتش دستور داد گروهى به تعقيب او بروند . دخترش - ام كلثوم - به خدمتش آمده و در بارهء پسر عمر التماس كرد و گفت : امير المؤمنين ! او به مكه رفته فقط به اين خاطر كه در آنجا اقامت كند و او در پى قدرت حاكميت نيست و نه مرد اين كار
هامش
( 1 ) - فتح البارى 13 / 165 .