تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
كشتند در حالى كه قرآن در برابر داشت و ميخواند . همسرش بانگ به شيون برداشت كه امير المؤمنين كشته شد . آنگاه حسن و حسين و امويانى كه همراهشان بودند سر رسيده او را كشته يافتند و جان سپرده ، و گريستند . اين خبر به على رسيد و طلحه و زبير و سعد ( بن ابى وقاص ) و ديگر مهاجران و انصار . جماعت ( انقلابيون محاصره كننده ) روى برتافتند . على سرگشته و غمناك به خانهء عثمان آمده به دو فرزندش گفت : چگونه در حالى كه بر در خانه بپاسدارى بوديد گذاشتيد امير المؤمنين كشته شود ؟ ! و بر صورت حسن زد و بر حسين ، و محمد بن طلحه را دشنام داد و عبد اللَّه بن زبير را لعنت كرد . به همين جهت طلحه به او گفت : نزن ابو الحسن ! و نه دشنام بده و نه لعنت بفرست ، زيرا عثمان اگر مروان را تحويل داده بود كشته نميشد . مروان و ديگر امويان گريختند ، و تحت تعقيب قرار گرفتند تا بكشندشان ، اما نيافتندشان . على از نائله دختر فرافصة - همسر عثمان - پرسيد : تو كه با او بودى كه او را كشت ؟ گفت : دو تن وارد اطاقش شدند . و جريان محمد بن ابى بكر را تعريف كرد . محمد بن ابى بكر سخن نائله را تكذيب نكرد ولى توضيح داد كه من به قصد كشتنش وارد اطاقش شدم اما وقتى آن حرفها را به من زد از اطاق بيرون آمدم و از اين كه هر دو نفر پس از من وارد اطاقش شده باشند اطلاعى ندارم ، به خدا قسم من در كشتنش دست نداشته‌ام و در حالى كشته شد كه من بى خبر بودم . » ( 1 ) « ابن جوزى » از قول عبد اللَّه بن عمر چنين روايت مىكند : « على روز جنگ خانهء عثمان در حالى كه مسلح بود و حسن بن على همراهش بسراغ عثمان - رضى اللَّه عنه - رفت و در خانه را ببست و به حسن گفت : برو پيش امير المؤمنين ( يعنى عثمان ) و سلامم را به او برسان و بگو من براى ياريت آمده‌ام ، هر دستورى دارى صادر كن . حسن پيش عثمان رفته بعد از برگشت به پدرش گفت : امير المؤمنين به شما سلام مىرساند و ميگويد : من احتياجى به جنگ و خونريزى نمىبينم . على عمامهء سياهش را برداشته به آستانهء در پرتاب كرده بصداى بلند ميگفت : اين كار را كردم تا بداند كه به او خيانت نكردم و
هامش
( 1 ) مروج الذهب 1 / 441 .