تعجبى يا وحشتى از اين هم نكنيد كه چنين روايتى در دو كتاب « صحيح » - يا احاديث راست ! - آمده باشد - زيرا چنان كه گفتيم اين دو كتاب صندوق حرفهاى سست و روايات نادرستند و آكنده از حرفهاى رسوا و ننگ آور كه روى تأليف و نگارش را سياه كرده و اعتبار حديثشناسى را آلودهاند . انشاء اللَّه در آيندهء نزديك اين ادعا را با دلائل و براهين محكم ثابت خواهيم كرد . كاش نويسندگان اين دو كتاب به رسوائى ثبت همين روايت پوچ و بىاساس اكتفا كرده و پا از اين حد بيرون ننهاده بودند و فقط تهمت برهنه كردن ران را به پيامبر ( ص ) نقل مينمودند نه آنكه برهنگى او را سراپا در برابر مردم ! بخارى در « صحيح » خويش در فصل ساختمان كعبه ، و مسلم در « صحيح » خود از قول جابر بن عبد اللَّه مينويسند : « وقتى كعبه ساخته شد پيامبر ( ص ) و عباس سنگ مىبردند .
عباس به پيامبر ( ص ) گفت : پيراهنت را روى دوشت بگذار تا سنگ تنت را نيازارد .
او همين كار را كرد . ناگاه به روى زمين درغلتيد و چشمانش به آسمان خيره گشت . بعد برخاسته ميگفت : پيراهنم ! پيراهنم ! پيراهنش را بر تنش پوشاند ( 1 ) . مسلم چنين نوشته است : رسولخدا ( ص ) با آنها براى كعبه سنگ مىبرد و پيراهن بر تن داشت . عمويش عباس به او گفت : عمو جان ! اگر پيراهنت را درآورده روى دوشت زير سنگ بگذارى بهتر است . او پيراهنش را درآورده روى دوشش گذاشت . بعد به زمين افتاد بيهوش گشت . ميگويد : از آن روز به بعد ديگر برهنه ديده نشد ( 2 ) . »
ابن هشام ضمن داستانى از زندگانى پيامبر ( ص ) مينويسد : « رسول خدا ( ص ) در بيان آنچه از كودكى و دورهء جاهليت زندگانيش به ياد داشت گفت : با جوانكان قريش بودم كه سنگ براى بازيهاى كودكانه حمل ميكردند . همگى خودمان را لخت كرده و پيراهنمان را بيرون آورده بر دوش خويش گذاشته بوديم و رويش سنگ ميگذاشتيم .
من با آنحال با آنها ميرفتم و مىآمدم كه ناگهان يكى لگدى به من زد كه چنان لگد دردناكى بعمرم نخوردهام و گفت : پيراهنت را بپوش . من پيراهنم را برداشته بر خود پيچاندم ،
هامش
( 1 ) صحيح بخارى 6 / 13 .
( 2 ) صحيح مسلم 1 / 184 .