كسى كه تجارب سهمگين و دشوار را از سر گذرانده است . من پسر كسى هستم كه مرتدان را به خاك و خون كشيد . به خدا اى پسر صوهان ! اگر به من خبر برسد كه يكى از اطرافيانم با مشت بر بينىات كوبيده و تو سرت را عقب كشيده اى چنان بلائى بر سرت بياورم كه روزگارت سياه شود . يك ماه در آنجا اقامت داشتند ، و هر گاه عبد الرحمن سواره به جائى ميرفت آنها را همراه مىبرد ، و به صعصعه ميگفت : اى زنا زاده ! كسى كه با خوشرفتارى اصلاح نشود بايد با بد رفتارى آدمش كرد . چرا حالا آن حرفهائى را كه به سعيد بن عاص و معاويه ميگفتى نميگوئى ؟ ! ميگفتند : به خدا توبه مىبريم . مگر ما چيزى به تو گفتهايم ! روش او و آنان چنين بود تا روزى گفت : خدا از شما در گذشته است . پس به عثمان نامه اى نوشت و در آن رضايتش را از ايشان جلب نمود و در موردشان نظر خواست . آنگاه عثمان آنان را بكوفه باز گردانيد . ( 1 )
اين جماعت بيشترشان مردانى با عظمت بودند كه در پاكى و صلاح و تقواى آنان مردم اتفاق نظر داشتند و به بلندى مقام و رفعت شأنشان معترف بودند . همين بايد مانع آزار و تبعيدشان ميبود و بايستى حاكم را واميداشت كه آنان را از شهر و كاشانه شان آواره نكرده و از شهرى به شهرى نراند و گوش بگزارش هر هرزهء بىايمان و جاسوسى نسپارد ، نه اين كه باستناد خبر مغرضانه اى كه جوانى بىسر و پا بدهد آن مردان بزرگ و پاكدامن را كيفر دهد . خداى متعال ميفرمايد : « اگر آدم زشتكارى براى شما خبرى آورد بايد
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 88 - 90 - تاريخ الكامل ، ابن اثير 3 / 57 - 60 - شرح ابن ابى الحديد 1 / 158 - 160 : بعقيدهء او درستترين شكل اين ماجرا همين است - تاريخ ابن خلدون 2 / 387 - 389 - تاريخ ابى الفداء 1 / 168 ، حوادث سال 33 .