مسلمانان حتى يكشبانه روز هم رو به راه نميبود . به راه حق و خير برگرديد و خير خواهانه حرف بزنيد .
گفتند : ( تو شايسته - حكومت و استاندارى و فرمانروائى - نيستى . )
معاويه : به خدا قسم خدا جهشها و كيفرهائى دارد و من از اين براى شما نگرانم كه در برابر خداى رحمان نافرمانى كنيد و از شيطان پيروى نمائيد ، و در نتيجهء آن در دنيا و آخرت بذلت بيفتيد .
چون سخن معاويه باينجا رسيد به او پريدند و سر و ريشش را گرفتند و كشيدند . معاويه گفت : « به ! اينجا كوفه نيست كه چنين مىكنيد . به خدا اگر مردم شام ببينند با من كه امام و زمامدارشان هستم چنين رفتارى ميكنيد نمىتوانم جلوشان را بگيرم و حتما شما را خواهند كشت . بجان خودم همه كارهاتان شبيه يكديگر است . » آنگاه برخاسته گفت : به خدا تا زندهام هرگز با شما جلسه نخواهم كرد . و به عثمان نوشت : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم . به بندهء خدا عثمان امير المؤمنين ، از طرف معاوية بن ابى سفيان . پس از درود ، اى امير المؤمنين ! تو عده اى را پيش من فرستاده اى كه با زبان شيطان سخن ميگويند و آنچه را شيطان تقرير كند بر زبان ميآورند . و مدعيند كه از طرف قرآن با مردم سخن ميگويند . به همين جهت امر را بر مردم دگرگونه مينمايند .
همهء مردم نمىدانند كه اينها چه منظورى دارند . و منظورى جز بر پا كردن آشوب و اختلاف انداختن ندارند . اسلام بر آنان گران آمده و رنجانده شان .
شيطان به دلهاشان نفوذ كرده است . بسيارى از مردم كوفه را كه با آنها تماس داشتهاند فاسد كردهاند و اطمينان ندارم كه اگر در ميان مردم شام اقامت كنند با جادوى سخن و با زشتكاريشان ايشان را نفريبند . بنابر اين آنها را به شهرشان باز گردان تا در خانه شان ، در شهرشان و همانجا باشند كه نفاقشان ظاهر
الغدير ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧٧