گشته است . و السلام » .
عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنها را به كوفه نزد سعيد بن عاص باز گرداند . او هم باز گردانيدشان . وقتى بكوفه باز آمدند زبانشان بيش از پيش روان و گويا بود . پس سعيد از وضع آنان به عثمان شكايت برد ، و عثمان به او نوشت كه نزد عبد الرحمن بن خالد بن وليد كه فرماندار « حمص » بود بفرستد آنان عبارت بودند از : مالك اشتر ، ثابت بن قيس ، كميل بن زياد ، زيد بن صوحان و برادرش صعصعه ، جندب بن زهير ، حبيب بن كعب ، عروة ابن جعد و عمرو بن حمق خزاعى .
عثمان به مالك اشتر و دوستانش نوشت : « پس از درود ، من شما را به » حمص « تبعيد كردهام . بنابر اين بمحض رسيدن نامهام به طرف آن شهر روانه شويد ، زيرا شما نبايد آسيبى به اسلام و مسلمانان وارد آوريد . و السلام . »
مالك اشتر چون اين نامه را خواند گفت : « خدايا ! هر كدام از ما را كه نظرش نسبت بمردم بدتر است و در رفتار با مردم بيش از ديگرى بر خلاف حكم خدا عمل كرده به زودى گرفتار بلا گردان » ! سعيد اين سخن را نيز به عثمان گزارش داد .
مالك اشتر و دوستانش به ( حمص ) رفتند . عبد الرحمن بن خالد آنان را در كنارهء دريا جا داد و براى ايشان جيره اى ( يا مواجبى ) مقرر نمود .
( واقدى ) ميگويد : « عبد الرحمن بن خالد پس از آنكه چند روزى آنان را اقامت داده و خوراكى براى ايشان مقرر كرد فرا خواندشان و گفت : اى شيطان زادهها ! نه سلام و نه عليك ! شيطان از كردارش پشيمان شده امّا شما هنوز بساط گمراهگرى خود را جمع نكردهايد . خدا مرا بزند اگر شما را اذيت نكنم ! آى گروهى كه نمىدانم عربيد يا عجم ! نمىدانم به من هم همان حرفهائى را ميخواهيد بزنيد كه به معاويه زديد ؟ ! من پسر خالد بن وليدم ! پسر
الغدير ( فارسي ) — صفحة 78
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧٨