تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
ميدانم پس از مردنم برايم نوحه سر خواهى داد - در حالى كه در زندگى هيچ كمكى به من نكردى ! در اينوقت مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عبد الرحمن بن حكم وارد شدند . وقتى نشستند معاويه از آنها پرسيد : اين پير مرد را ميشناسيد ؟ گفتند : نه . گفت : اين دوست صميمى على بن ابيطالب است ، و سوار جنگجوى صفّين ، و شاعر مردم عراق ، اين ابو طفيل است . سعيد بن عاص گفت : اى امير المؤمنين ! حالا شناختيمش . چرا مجازاتش نميكنى ؟ و همگى به ابو طفيل دشنام دادند . معاويه به آنها تاخت و گفت : بسا ممكن است كه با مساعد شدن اوضاع ، اسباب زحمت شما شود ! و از ابو طفيل پرسيد : اينها را ميشناسى ؟ گفت : نه بدشان را ميگويم و نه خيرى از آنها ديده‌ام . . . معاويه پرسيد : هنوز هم على را دوست ميدارى ؟ گفت : عشقى كه امروز به على ( ع ) دارم عشقى است كه مادر موسى به فرزندش داشت ، و از اين كه در حق او كوتاهى كرده‌ام به درگاه خدا مينالم ، معاويه خنديد و گفت : ولى به خدا اگر از اينها كه اينجا هستند دربارهء من بپرسند چنين سخنى كه تو دربارهء على گفتى نخواهند گفت . مروان گفت : بله كه نخواهيم گفت . به خدا حرف بىاساس نخواهيم زد ( 1 ) . امينى گويد : اين مرد بزرگ و سالخورده و پاكدامن اعتراف مىكند كه عثمان را يارى ننموده و در برابر مخالفان و كسانى كه قصد جانش را داشته‌اند خوار گذاشته است ، و مهاجران و انصار و اصحاب عادل و راسترو با وى در اين موضع گيرى و رويّه همداستان بوده‌اند . از آنچه كرده پشيمان هم نيست ، و
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة 1 / 158 - مروج الذهب 2 / 62 - تاريخ ابن عساكر 7 / 201 - استيعاب - تاريخ الخلفاء ، سيوطى 133 .