اما وقتى مىبيند خلافت به چنگ قبيله اش - تيم - نيفتاد بلكه به تصدى خاندان پيامبر ( ص ) و به عهدهء على بن ابيطالب ( ع ) واگذار گشت از آنجا كه دوستدار على ( ع ) نيست بر ميآشوبد و آرزو مىكند آسمان بر زمين فرود آيد ، و از كشتن عثمان اظهار تأسف و سوگوارى مينمايد و از نيمه راه مدينه به مكه بر ميگردد و پرچم خونخواهى عثمان را بر ميدارد شايد از اينطريق بتواند طلحه را به حكومت برساند . و گرنه او كه از قبيلهء ديگرى است حق خونخواهى عثمان را ندارد ، و علاوه بر آن حق فرماندهى سپاه و لشكر كشى را هم ندارد ، و خدا او و همهء همسران پيامبر ( ص ) را از ظهور در ميدان كشمكش و از گردش و خراميدن منع فرموده است . پيامبر خدا ( ص ) او را مخصوصا از شركت در قيام تجاوز كارانهء جمل بر حذر داشته است . اما او با وجود تمام اينها بقيام مسلحانه عليه خلافت على ( ع ) بر مىخيزد و فرمودهء خدا و پيامبرش را نشنيده ميگيرد هنگامى كه در « حوأب » به راه بصره صداى سگها را ميشنود به ياد پيشگوئى نهى آميز پيامبر ( ص ) ميافتد و تصميم به برگشت ميگيرد ، ولى دوباره تسليم وسوسهء دل مىشود و تحت تأثير حقه بازى سياسى ديگران قرار ميگيرد و به راه جنگ تجاوز كارانهء داخلى ميرود تا « طلحه » نامزدش براى حكومت به قتل ميرسد و اميدش مبدل بيأس ميگردد و ارادهء خدا بر خلاف تمناى او بتحقق مىپيوندد و خلافت على ( ع ) استوار مىشود .
سخن عبد الرحمن بن عوف مجاهد بدرى ، رئيس شوراى انتخاب حاكم ، و يكى از ده نفرى كه - ميگويند - مژدهء بهشت دريافتهاند .
1 - بلاذرى از « سعد » نقل مىكند كه « چون ابوذر در ربذه در گذشت على ( ع ) و عبد الرحمن بن عوف كار عثمان را به ياد آوردند . على ( ع ) به او گفت :