تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
همچنين به تو اطلاع مىدهم كه زبير مغلوب و در قبضهء خانوادهء خود و در فشار گناه خويش است ، و طلحه چنان مردهء مقام حكومت است كه از عشق حكومت ممكن است شكم خودش را هم پاره كند » 19 - ابن عبد ربه مينويسد : « مغيرة بن شعبه نزد عائشه آمد . عائشه به او گفت : اگر مرا در جنگ جمل ميديدى ، تيرها از ديوارهء كجاوه‌ام عبور كرده و بعضى به پوست بدنم نشسته بود . گفت : به خدا دلم ميخواست يكى از آنها به تو اصابت كرده ترا ميكشت . عائشه گفت : خدا خيرت بدهد ، چرا اين حرف را ميزنى ؟ گفت : بسزاى كارهايى كه عليه عثمان كردى . عائشه گفت : به خدا سوگند منظورم از حرفهائى كه به او ميزدم اين نبود كه كشته شود . خدا ميدانست كه من ميخواستم با عثمان بجنگند و به همين سبب خدا چنان پيش آورد كه با من بجنگند ، خواستم كه به عثمان تير اندازى شود به طرف خودم تير اندازى شد ، ميخواستم از او اطاعت نكنند خود من مورد نافرمانى قرار گرفتم . اگر خدا ميدانست كه مقصودم اين بود كه عثمان به قتل رسد مرا به قتل مىرساند . » 20 - ابن عبد ربه از ابو سعيد خدرى چنين روايت مىكند : « در مكه عده اى بدور خيمهء عائشه بودند از جمله من ، عثمان از آنجا رد شد . همهء آنها به او ناسزا گفتند جز من . يكى از آنها از مردم كوفه بود ، و عثمان با مردم كوفه تندتر و دليرتر از مردم ساير شهرها بود . به او گفت : آى كوفى ! تو به من بد ميگوئى ؟ وقتى به مدينه رسيد ، عثمان شروع كرد به تهديد او . به آن مرد كوفى گفتند به طلحه متوسل شو . طلحه با آنمرد نزد عثمان رفتند . عثمان پرخاش كرد كه به خدا قسم ترا صد تازيانه خواهم زد . طلحه گفت : به خدا نميتوانى او را صد تازيانه بزنى مگر اين كه زنا كرده باشد . گفت : به خدا او را از سهميه اش