به كسى دادند ( 1 ) .
پس دستور داد تا او را در خيبر زندانى كردند . مرزبانى در معجم الشعراء از قول او در زندان چنين سروده است :
از زنجيرهاى گران و تنگى كه در خيبر بر اندامم هست به خدا شكايت مىبرم و نه بر مردم - البته باستثناى ابو الحسن ( على بن ابيطالب ( ع ) در خيبر و در اعماق « غموص » كه پندارى ژرفترين گودهاست .
آيا اگر سخن حقى به زبان آورده يا برعايت حقى خوانده باشم بايد كشته شوم ؟ در آنصورت و هر گاه هر حق خوانى بميرد چه كسى براى حق بر جا ميماند ؟
از زندان براى على ( ع ) و عمار ياسر چنين نوشت :
به على و عمار - كه در سر منزل دينشناسىاند و همه بايد بدانجا بشتابند بگو :
هيچ نادانى را گر چه سخت بيمار اعتقادى و روحى باشد بىآموزش وامگذاريد و چندان بياموزيدش تا به افتخار دينشناسى نائل آيد .
جز شمشير چيزى برايم نمانده است . و آن راسترو نيكوكار اگر در انجمن آن جماعت ( عثمان و مخالفان على ع ) در دلائل و بهانههاى محكوميتم بيداد نمايند ميداند كه من بيگناه و مظلومم .
على ( ع ) همچنان با عثمان در مورد آزادى عبد الرحمن صحبت ميكرد تا بالاخره با اين شرط موافقت كرد كه در مدينه زندگى بكند . پس او را به خيبر تبعيد كرد و در قلعه اى بنام « قموص » مىزيست تا آنكه مسلمانان بر عثمان شوريده و از هر سوى كشور بطرفش سرازير شدند . در اينوقت عبد الرحمن چنين سرود :
هامش
( 1 ) اين ابيات به « اسلم » نيز نسبت داده شده است ، رجوع كنيد به جلد هشتم .