چيست ؟ گفت : هر چمعيتى يكعده رئيس و رهبر دارند كه وقتى از بين رفتند متفرق ميشوند و ديگر روى وحدت و قدرت را نخواهند ديد . عثمان گفت :
نظريه اى است ، ولى اشكالاتى دارد .
بعد رو به معاويه كرد و نظرش را پرسيد . معاويه گفت : اى امير المؤمنين ! من اينطور برايت مصلحت مىبينم كه استاندارانت را به محل مأموريتشان برگردانى به اين شرط كه حريف مخالفان منطقهء خويش باشند . و من بنوبهء خود قول مىدهم كه از عهدهء مخالفان منطقهء خويش برآيم .
سپس نظر عبد اللَّه بن سعد را خواست ، و او گفت : اى امير المؤمنين به نظر من مردم طمع كارند . بنابر اين از اين اموال - يعنى اموال عمومى و خزانه - به آنها بده و دلشان را بدست آور .
بالاخره رو به عمرو بن عاص كرد كه تو چه نظر دارى ؟ گفت : به نظر من ، تو كارهائى نسبت بمردم كرده اى كه نمىپسندند و از آن ناراحتند . بنابر اين بايد رويه ات را تغيير دهى ، و اگر نميخواهى رويه ات را تغيير دهى بايد از خلافت كناره گيرى كنى ، و اگر اين كار را هم نميكنى بايد تصميم بگيرى و با جدّيت پيش به روى .
عثمان به او گفت : مگر از ما بريده اى ؟ ! آيا اين حرف را جدّى ميزنى ؟ ! عمرو عاص مدتى ساكت ماند تا آنها رفتند ، در اين هنگام گفت :
نه به خدا اى امير المؤمنين ! ( جدى نگفتم ) . زيرا تو برايم عزيزتر از اينها هستى و عزيزتر از اينكه چنين پيشنهاداتى بكنم . حقيقت اين است كه ميدانستم تمام حرفهائى كه مىزنيم به گوش مردم خواهد رسيد . به همين جهت خواستم اين حرفم بگوششان برسد و ( مرا از خودشان دانسته ) به من اعتماد كنند ، و آنوقت با استفاده از اطمينانى كه به من دارند خدمتى به تو بكنم و شرى را از تو برگردانم .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١١١