تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
67
بوبكر و شبى كه در آن شكاف كوه گذراند بونعيم سپاهانى در « حليه الاولياء » 1 / 22 از زبان عبد اللَّه - پسر محمد پسر جعفر - و او از محمد - پسر عباس پسر ايوب - و او از احمد - پسر محمد پسر حبيب مؤدب - و او از ابو معاويه و او از هلال - پسر عبد الرحمان - و او از ابو معاذ - عطاء پسر ابو ميمونه - آورده است كه انس پسر مالك گفت چون شبى كه مىبايد به آن شكاف كوه پناه برند رسيد بوبكر گفت اى برانگيختهء خدا ! بگذار تا من پيش از تو درآيم تا اگر مارى چيزى باشد پيش از تو به من رسد او گفت در آى پس بوبكر بدرون رفت و با هر دو دست جستجو مىكرد و هر جا سوراخى مىديد جامه اش را مىآورد و مىدريد و آن را در سوراخ فرو مىكرد تا همهء جامه اش را بر سر اين كار گذاشت و هنوز يك سوراخ مانده بود پس پشت خود را بدانجا نهاد و برانگيختهء خدا ( ص ) به درون آمد ، ( انس گفت : ) چون بامداد شد پيامبر ( ص ) به او گفت ابو بكر جامه ات كو ؟ او گزارش كار خود را براى وى باز گفت پس پيامبر ( ص ) دست برداشت و گفت بار خدايا در روز رستاخيز بوبكر را با من و در پايگاه من بگذار پس خداى برتر از پندار ، نهانى به او رساند كه خداوند آن چه را مىخواستى پذيرفت . و ابن هشام در سيره 2 / 98 مىنويسد : برخى از دانشوران به من گزارش دادند كه حسن بصرى گفت چون برانگيختهء خدا ( ص ) و بوبكر شبانه به آن شكاف كوه رسيدند بوبكر ( ض ) پيش از برانگيختهء خدا ( ص ) درآمد و همه جاى آن شكاف كوه را دست ماليد تا ببيند كه آيا درنده يا مارى در آن هست ؟ و اين گونه بود كه برانگيختهء خدا را با جان خود پاسدارى كرد . گزارش بالا را ابن كثير در تاريخ خود 3 / 179 آورده و گويد اين گزارش از هر دو سو گسسته است . و در گزارش محب طبرى كه زنجيرهء پيوسته ندارد آمده است كه - الرياض