و احمد در مسند خود 1 / 136 از طريق ابو جميله آورده است كه على ( ع ) گفت پيامبر ( ص ) مرا به نزد كنيزى سياه كه زنا كرده بود فرستاد تا وى را تازيانه بزنم و حد بر وى جارى كنم من ديدم او آلوده به خون نفاس است به نزد پيامبر ( ص ) شدم و او را آگاه كردم به من گفت : چون از نفاسش بيرون شد پنجاه تازيانه به او بزن اين حديث را ابن كثير نيز در تفسير خود 1 / 476 آورده و آنجا مىخوانيم : چون بيمارى نفاسش بهبود يافت پنجاه تازيانه به او زن . شوكانى نيز در نيل الاوطار 7 / 292 آن را با همين عبارت آورده و مسلم و بو داود و ترمذى نيز آن را آوردهاند و در عبارت ايشان كلمهء پنجاه نيست .
گرفتيم كه خليفه اين داستان را - بخاطر گذشت زمانى دراز بر آن - فراموش كرده بود ولى آيا آن چه را هم در روزگار عمر پيش چشمش روى داد از ياد برده بود كه بنابر آن چه حافظان آوردهاند ( 1 ) وى كنيزان شوهردار زنا كار را پنجاه تازيانه زد . شايد هم خليفه از مفهوم آيات قرآن آگاهى يافته ولى سنت پيامبر را از ياد برده و آن چه را هم در عهد عمر روى داد به يادش بوده ولى در حكم مجازات غلامان درمانده ، زيرا ديده است كه آيهء كريمه - و به همين گونه نصوص احاديث - نص دربارهء كنيزان است و ندانسته كه از جهت برده بودن فرقى ميان غلام و كنيز نيست و ملاك واحد است و اين را امامان حديث و تفسير بالاتفاق پذيرفتهاند چنان كه هم از كتاب الام شافعى 6 / 144 بر مىآيد و هم از احكام القرآن جصاص 2 / 206 و از سنن بيهقى 8 / 243 و تفسير قرطبى 5 / 146 و 12 / 159 و تفسير بيضاوى 1 / 270 و تيسير الوصول 2 / 4 و فيض الاله المالك بقاعى 2 / 311 و فتح البارى 12 / 137 و فتح القدير 1 / 416 و تفسير خازن 1 / 360 . شوكانى هم در نيل الاوطار 7 / 292 مىنويسد : به گونه اى كه صاحب البحر حكايت كرده هيچ كس نيست كه ميان غلام و كنيز تفاوت قائل باشد .
شايد هم خليفه گمان برده كه فرزند زن روسبى - به طور طبيعى - حتما
هامش
( 1 ) موطأ مالك 2 / 170 ، سنن بيهقى 8 / 242 ، تفسير ابن كثير 1 / 476 ، كنز العمال 3 / 86