سرور ما عمر ( ض ) كشته شد هرمزان بيرون شد و دشنه در دست او بود پس عبيد اللَّه پنداشت آن كه سرور ما عمر ( ض ) را كشته همين است پس او را بكشت و اين رويداد را براى سرور ما عثمان ( ض ) بازگو كردند پس سرور ما على ( ع ) به سرور ما عثمان گفت : عبيد اللَّه را بكش سرور ما عثمان خوددارى كرد و گفت :
چگونه مردى را بكشم كه ديروز پدرش كشته شده ؟ چنين نخواهم كرد ، آن مرد ، يكى از مردمان روى زمين بوده و من سرپرست اويم و از كشنده اش گذشتم و خونبهايش را مىپردازم ؟
و باز چه جاى آن داشت كه استاد ابو على بگويد : راستى اين كه هرمزان بازمانده اى نداشت تا خون او را بجويد و پيشوا ، بازماندهء بىبازماندگان است و بازماندگان مىتوانند ببخشند .
آرى با نگرش به همين خرده گيرىها بوده كه ابن اثير در الكامل 3 / 32 گزارشى را كه مىرساند بازماندگان هرمزان عبيد اللَّه را بخشيدند ، نادرست شمرده و مىنويسد : - در چگونگى رهائى يافتن عبيد اللَّه - آن يكى گزارش ، درستتر است زيرا على چون به فرمانروائى رسيد خواست وى را بكشد و او از چنگ وى به شام نزد معاويه گريخت و اگر رهائى او به دستور بازماندگان بود على كارى به كار او نداشت .
و تازه پيش از همهء اينها ، زنجيرهء گزارش پر از كژى و كاستى و بيمارى و جاى چون و چرا است زيرا طبرى آن را از نامهء سرى پسر يحيى به وى بازگو مىكند كه با اين نسبت هرگز يادى از وى نديدهايم جز آن كه نسائى گزارشى از سيف بن عمر را از دهان او بازگو كرده و گفته : آسيب پذيرى اين گزارش شايد براى آن باشد كه سرى بازگوگر آن است ( 1 ) و ابن حجر نيز او را همان سرى پسر اسماعيل همدانى كوفى مىشمارد كه يحيى پسر سعيد او را دروغگو دانسته و گروهى از پاسداران گزارشها ، سخنانش را سست مىشمارند . و ما بر آنيم كه
هامش
( 1 ) تهذيب التهذيب 3 / 460