يكى ديگر هم پيدا شده و براى هرمزان ، باز مانده اى تراشيده است به نام قماذبان . و بر آن رفته كه او با پافشارى مسلمانان از گناه عبيد اللَّه در گذشت طبرى در تاريخ خود 5 / 43 گزارشى از سرى بازگو مىكند كه آن را شعيب از سيف پسر عمر و او از ابو منصور گرفته است كه اين گفت : شنيدم قماذبان رويداد كشته شدن پدرش را بازگو مىكرد و مىگفت : ايرانيانى كه در مدينه بودند برخى با برخى رفت و آمد داشتند ، يك بار فيروز ( ابو لؤلؤ ) به پدرم گذر كرد و با او دشنه اى دو سره بود ، پدرم آن را از دست وى گرفت و گفت : در اين شهرها چه مىكنى ؟ گفت : با اين ، كارد تيز مىكنم ( 1 ) پس مردى وى را ديد و چون عمر زخم خورد آن مرد گفت : من اين كارد را دست هرمزان ديدم كه آن را به فيروز داد پس عبيد اللَّه روى به هرمزان آورد و او را بكشت و چون عثمان بر سر كار آمد مرا خوانده وى را به دست من سپرد و گفت : اى پسركم ! اين كشندهء پدر تو است و تو براى پرداختن به او سزاوارتر از مائى پس برو و او را بكش پس من وى را بيرون بردم و در آن سرزمين هيچ كس نماند كه همراه من نيايد جز آن كه ايشان خواهش مىكردند او را ببخشم پس من به ايشان گفتم : آيا من مىتوانم او را بكشم گفتند آرى و عبيد اللَّه را دشنام دادند من گفتم آيا شما مىتوانيد از كار من جلوگيرى كنيد ؟ گفتند نه و باز او را به دشنام گرفتند پس من او را براى خدا و براى ايشان رها كردم پس مرا برداشتند و به خدا سوگند كه من راه را تا به خانه نيامدم مگر بر روى سر و دست مردان .
اگر اين باز ماندهء پندارى در آن جا بوده پس چرا - به گونه اى كه در گزارشهاى درست آمده - عثمان بر فراز منبر گفت : « اين مرد بازمانده اى ندارد كه مرده ريگش به او رسد - مگر همهء مسلمانان - و من نيز پيشواى شمايم » ؟
و چرا به گزارش خود طبرى در جاى ديگر گفت : من سرپرست ايشانم و براى
هامش
( 1 ) - م - برگردان پارسى از واژهء اسن است كه در گزارش ابن اثير آمده و امينى آن را ابس آورده كه ندانستم چيست